اتفاق اول رو نميخوام بگم چون حتي حوصله اش رو ندارم كه حرفش رو بزنم
بعدشم 2 روز رفت خور (من و نميبره) يك بارم بيشتر زنگ نزد
نامرد فكر كنم ديگه دلش واسم تنگ نميشه![]()
اما دومي كه گوشي من تو ماشين سركارخانم جا موند و ايشون هم شروع به چنگ زدن كردن ![]()
تا رسيدن به كليپهاي موبايل كه كلفت ترين حرفهاي دنيا رو نثار بنده فرمودند كه تا فيه خالدونم سوخت . واقعا كه دستشون درد نكنه.![]()
ديشب هم كه ساعت 11 شب رفتن واسه موسوي گل بچينن خانم
ساعت 10 شب از پارك اومده بهش ميگم قربونت برم من ساعت 10 شب ديگه درست نيست بيرون باشي، خانم خانومها تازه تداركات برنامه بعدي رو مي بينن.
از دست بنده هم ناراحتن
يه خانم بز بود وقتي ميخواست علف بخوره ميرفت تو باغچه همسايه علفهاي اونارو ميخورد.
صاحبش اوردش بهش گفت بز قشنگم اين همه تو باغچه خودمون سبزي داريم چرا ميري تو باغچه همسايه؟
خانم بزه به جاي اينكه حرف گوش كنه اون آقاهه(نيماي بيچاره) رو شاخ زد و با صداي مغرورانه گفت اصلا من از اين به بعد شير نميدم.
امروز صبح هم ساعت 7 بيدار شدم رفتم دنبالش كه نيومد باهام![]()
وقتي رفت بيرون گفت مشكلي داري؟
گفتم آره
گفت خوب داشته باش
بعدشم واسه اينكه حرص من و درآورده بود منم بهش گفتم بايد همينجوري گوشي رو دستت بگيري تا برسي خونه
مشكلي هست؟
جديدنم بهم زنگ نمي زنه ميگه كار دارم ميزنم
بعدشم ديگه نميزنه
بز ديگه
با اون شاخ هاي مسخره اش
الانم جواب نميده معلوم نيست داره چيكار مي كنه![]()

