رفتیم کوی فراز
آقا نیما میخواست من تهران و از اون بالا ببینم
من و برد اونجا
ولی برگشتنه راه رو گم کرد
که بنده به کمکش اومدم والا تا الان داشت تو خیابونها می چرخید ![]()
بعدم رفتم خونه مریم خوابیدم
تا فردا صبح ساعت ۹:۳۰
از خواب که بیدار شدم زنگ زدم به نیما و گفتم دارم حاضر میشم
قرار شد بیاد اونجا
باهم رفتیم خونه من مدارک ماشین و مسکن و برداشتم
برگشتیم سعادت آباد دفترخونه کارهاموون و انجام دادیم و بعدم بانک و خریدن جوراب شلواری واسه گل دختر و ساعت ۱:۳۰ رسیدم خونه
دخترخانم و فرستادم حمام و تا موهاش و درست کردم و لباس تنش کردم شد ۲:۱۵
که نیما اومد دنبالمون و باهم رفتیم مرزداران
چون دیروز جشن فارغ التحصیلی از آمادگی دخترخانم بنده بود
با اون شنل و با اون کلاه
حس خوبی بود
داشتم تجسم می کردم که چند سال دیگه باید شاهد فارغ التحصیلی از دانشگاهشم باشم
لذتبخش بود این فکر ![]()
ساعت ۵:۳۰ هم نیما رفتم مامانش و از فرودگاه بیاره خونه
منم با آژانس برگشتم خونه که خیلی هم نق زد
البته از صبح نق بود وقتی با آژانس اومدم بدتر هم شد ![]()
بعدم رفتم خونه شام درست کردم و برنجمم دم کردم که مریم اومد و منم دیدم نیما خیلی نق تشریف داره
گفتم بریم فرحزاد یه قلیونی بکشیم تا حالش جا بیاد بچه
ماشینیشم که خراب شده بود رفتیم دنبالش و برگشتیم فرحزاد و قلیون کشیدیم و ساعت ۱۰ و نیم خونه بودیم
شام خوردیم و با خان داداش گپ زدیم و ستعت ۱۲ بود که غش فرمودم
صبح هم رفتم دم در خونه که اگر ماشین رو میخواد درست کنه بی وسیله نمونه
من و تا ونک رسوند و برگشت که ماشینش رو ببره تعمیرگاه
حالا یه پروژه هم داریم که آقا رو بفرستیم عروسی مژده جون ![]()
الانم که دارم این مطلب و می نویسم ماشین و گذاشته تعمیرگاه داره با تاکسی برمیگرده خونه
مدام هم به من میگه بلند بخون ببینم چی نوشتی ![]()
حالا پروژه من هم شروع میشه
فرستادن جناب نیما خان به عروسی مژده جون با علم به اینکه دوستای قدیم مژده جون هم که برای آقا نیما غریبه نیستن تشریف میارن عروسی ![]()

