تبليغاتX
کلبه عشق ما - کنفرانس

بسمه تعالی

نام و نام خانوادگی: س. ع هستم

شغل:  کارمند اداره ......

موضوع کنفرانس: تعطیلات دوروزه ۷ و ۸ خردادماه ۱۳۸۷ 

 

قلم در دست می گیرم ( نه حواسم نبود این و واسه انشاء میگن)

این که انشاء نیست

کنفرانسه

اخه نيما جون گفته اگر اين دوروز رو براش اينجا بنويسم كه چيكارا كردم و چيكارا نكردم و چيكارا كردم كه به اون نگفتم  برام جايزه مي گيره

اين انگيزه باعث شد كه بنده دست به كيبورد بشم و اتفاقاتي رو كه از ۴ شنبه عصر افتاده تا شنبه صبح براش بنويسم

خوب

چهارشنبه عصر كه باهم بوديم چون اومد اداره دنبال من  و بعدشم رفتيم مهد كودك دختر جان و ساعت ۵-۶ بود فكر كنم كه رسيديم خونه

مريم خانم اول نمي خواستن بيان

ميخواستن بمونن شركت  و اضافه كاري كنن (من نميدونم اين همه پول رو اين ميخواد چيكار كنه) (حواسمم نبود كه وسط كنفرانس كه غيبت نمي كنن جاي تخمه هم خاليه )

خلاصه

كلي منت كشي خانم و كرديم و گوشي رو خان داداش گرفت و بهش گفت منتظر مي مونيم تا بياد

اون مارمولك هم به حرف برادر ما فاتحه خوند نه ما

گفت ميام

رفتيم دوش گرفتيم و ساك و جمع و جور كرديم تا خانم بياد

زنگ زد گفت همت شلوغه من از نيايش اومدم

ما هم راه افتاديم و نزديك دهكده باهم قرار گذاشتيم

من رفتم تو ماشين مريم خانم

اتوبانم شلوغ بود

رفتيم تو پمپ بنزين و بعد از زدن بنزين راه افتاديم سمت چالوس

يه اتفاق بدي هم افتاد كه اونو تو يه صفحه ديگه توضيح ميدم  (اولش منوچهره)

وقتي از پمپ بنزين راه افتاديم من زنگ زدم به مامان كه اونم حركت كنه و ما وسط راه همديگه رو ببينيم كه باهم راهي بشيم

سر سه راهي خوزنكلا(نيما تا اين اسم ها رو ياد بگيره چند سالي طول مي كشه ) منتظر مامي جون مونديم

توي اين مدت هم خان داداش با حاج خانمش داشت لاو مي تركوند

ما هم سعي كرديم كمي زيرآبش رو بزنيم كه نشد

خلاصه مامان اومد و راه افتاديم سمت چالوس

نيما خيلي نامردي اصلا جايزه نميخوام. سخته كنفرانس دادن خوب  (اين جزء كنفرانس نبود)

خوب چي مي گفتم

اها

اره  ديگه

مامان كه شام پزونده بود

ما كندوان آش نخورديم

بعد از كندوان تو رستوران البرز معروف  چايي خورديم و قلي زديم و خان داداشم نشسته بود بازي بارسلون و منچستر رو نگاه مي كرد

هوا هم خيلي خوب بود

بعد از رستوران هم من و خان داداش جلوتر اومديم كه بريم شهر و از داروخانه دارو بگيريم

و بعد فهميدم كه مريم خانم پشت فرمون چرت مي فرمودند  و فك مامان بيچاره من جابجا شد از بس كه با ايشون صحبت كرد كه ايشون نخوابن

رفتيم دارو گرفتيم و تقريبا باهم رسيديم دم در خونه

هوا يه كوچولو واسه بچه ها سرد بود

گاز هم روشن نميشد

داداش جان رفت و گاز و وصل كرد و مريم پررو كه پشت فرمون چرت ميزد

مي گفت نخوابين و بيان كم بازي كنيم (خدايي خيلي رو داره اين مريم)

صبح ساعت ۸ بوديم كه با صداي داداش جان از خواب پريدم كه ميگفت پاشيد من خوابم نمي‌بره

نگو آقا ديشب از سرما خوابش نبرده

چون زيادي تنبل تشريف داره

تا صبح لرزيده و نرفته يه پتوي ديگه بياره براي خودش

ساعت ۸ من و بيدار كرد و بنده هم شدم عينهو برج زهر مار

و گفتم كه ديگه باهاتون مسافرت نميام

اونم گفت باشه از اين به بعد تو برو جنوب

بعد يه كم فكر كرد و گفت خوب منم كه ميخوام از جنوب زن بگيرم

پس منم ميام جنوب  پررو خان

بعدم صبحانه  خورديم و ناهار درست كرديم  و ساعت ۳ بود كه ناهار خورديم و جاي آقا نيما خالي توي بالكن يه قليون درست و حسابي هم كشيديم

ساعت ۴ ديدم نفري يه پتو برداشتن و رفتن كه بخوابن

منم حاضر شدم و شروع كردم آواز خوندن كه نخوابن

اولش هي تشر و توشور زدن كه ساكت ما ميخوام بخوابيم

منم به خان داداش گفتم داداشي پاشو منو تو بريم بيرون

اينها تنبلن

خلاصه يه كم سرشو گول مالونديم و بلندش كرديم از جاش

حاضر شد و دوتايي رفتيم ايران كتان

مامان كه يه كم خسته بود نيومد

مريم و سمان هم يك ساعت و نيم بعد اومدن اونجا

كه به دليل قرص هاي سرماخوردگي كه ما به خورد داداش گرامي داده بوديم ايشون خوابش گرفته بود و مارو گذاشت ايران كتان و خودش برگشت خونه كه ما با مريم برگرديم

ما هم بعد از خريد كردن اومديم خونه

فردا هم ساعت ۱۰ صبح از خواب بيدار شديم

داداش جان افتاد به جون ماشينش

وقتي كه ماشين حسابي تميز شد و اومد تو خونه كه ناهار بخوريم و راه بيفتيم بارون گرفت

و چه به روز اين ماشين بدبخت آورد

بعدم كه اومديم توي راه

هوا خوب بود يه چايي و قليون

آش كندوان

پمپ بنزين

مامان و گذاشتيم خونه و شام خورديم و ساعت ۱۱:۳۰ حركت كرديم

جاده چالوس هم كه به طرف تهران يك طرفه بود

من نشستم پشت ماشين مريم

و مريم خانم هم راپورت داد به شما كه من تند ميام

خلاصه يك ساعت بعد تهران بوديم

خسته شدم

ديگه هم نه جايزه ميخوام نه كنفرانس

دههههههههههههههههههههه  

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 11:30 |


Powered By
BLOGFA.COM



جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس