این آقا نیما خان هم که تخمه خریده بود و میخورد و یک کلمه هم حرف نمی زد
من هم داشتم از ترس میمردم
(جون عمه ام)
خوب از اولش تعریف کنم هول شدم اول آخرش رو گفتم
پنج شنبه صبح که من با تارا رفتم مهد کودک که جشنواره داشت
تارا خانم کلی سفال بازی کرد و عروسک بازی و خلاصه تا ساعت ۱۲ آتیش سوزوند
بعدشم نیما اومد اونجا و باهم رفتیم پارک چیتگر
داشتیم واسه تارا ناهار می گرفتیم که آقا دوباره موبایل بنده رو برداشت و لیست تماسهای من و چک کرد
خلاصه اوقات اینجانب هم تلخ شد و تا ساعت ۲ تو ماشین خوابیدم و اونها بازی کردند
بعدشم رفتم خونه تا ۵ خوابیدم
بعدم آب خونه قطع شد و رفتیم خونه مریم
شبشم از حرصم گوشی رو خاموش کردم که ایشون هم مطابق معمول که بی ملاحظگیشون گل می کنه
ساعت ۱۲ شب سه بار زنگ زد خونه مریم بیچاره
که خان داداش بنده هم اونجا بود
تا فردا ساعت ۱۰ هم گوشی رو روشن نکردم
بعد که روشن کردم اس ام اس زد که کارم داره
فهمیدم که مامانش میخواد منو ببینه
اول که چون لج بودم نمیخواستم برم
بعدش گفتم بذار برم یه خورده زیرآبش رو بزنم ![]()
ساعت ۱۲:۳۰ رفتیم بیرون که منم یه کفش خریدم (گفتم زشته پابرهنه برم پیش مادرشوهر) ![]()
ساعت ۲ برگشتم خونه
واسه ساعت ۶ قرار گذاشتیم که من به نیما گفتم که با ماشین خودم میام
نمیدونم چرا دفعه اول معذب بودم که بشینم تو ماشینش وقتی مامانش هست
ترسیدم ببرن و سرم رو زیر آب کنن ![]()
تو نیایش قرار گذاشتیم و رفتیم سمت جاده امام زاده داوود
دو تا معتاد بدبخت (من و نیما) هم نتونستیم قلیون بکشیم
یه بستنی هم سفارش دادیم که هیچ کدوم نتونستیم بخوریم از بس که مخصوص بود ![]()
یه خورده هم زیر آب نیما رو زدم
مامانش پرسید که اخلاقهای خوب و بدش رو میدونی
گفتم آره
اخلاق بدی نداره یه مشکل اعتیاد که اونم حل میشه ![]()
چپقش رو چاق کردم ![]()
ساعت ۸:۳۰ هم راه افتادیم سمت منزل
جلسه پرسش و پاسخ ناتموم موند ![]()
دیشبم بهم گفت که مامانش دعواش کرده که چرا اینقدر من و سوال جواب میکنه
و قرار شده که من و مامانش یه شب دیگه بریم بیرون (خدا به فریادم برسد) ![]()
امروز صبح هم که رفتم دم در خونه که من و برسونه اداره (چون توی طرح میترسم برم) بعد با ماشین من برگشت
تا الانم که ساعت ۱۱:۳۰ یک بار بیشتر زنگ نزده چون من سرم شلوغ بوده
الان که بهش زنگ بزنم احتمالا قهره ![]()
دوردونه حسن کبابیه دیگه
لوسی هم بد دردی
کاریشم نمیتونم بکنم

