از طرف من دلیلش گرفتاری و مشغولیت ذهنی بوده و شاید تو این مدت خیلی خوشحال بودم چون اتفاق های خوبی افتاد. منم معمولاْ موقع ناراحتی دست به قلم میشم
ولی از طرف اون نمیدونم
-----------------------------------------
۴ شنبه سوری رفتیم شهرک . خیابون مهستان که بزن و برقص بود و یه کم عکس گرفتیم ولی به خاطر بچه ها زیاد اونجا نموندیم چون همینجوری که ایستاده بودیم زیر پاهامون یه چیزایی می ترکید
بعدش یدم نیست کجا رفتیم خونه ما یا خونه مریم؟ نمیدونم ![]()
( من یادمه. بعدش رفتیم خونه مریم. قلیون کشیدم و چایی و مایی (
) خوردیم)
-----------------------------------------
فکر می کنم ۲۶ اسفند بود که من رفتم اهواز چند روزی که اونجا بودم همش داشتم برنامه ریزی تولدش رو می کردم. میخواستم یه تولد واسش بگیرم که هیچ وقت یادش نره . واسه همینم ۶ فرودین از اهواز برگشتم و شروع کردم به برنامه ریزی واسه کادو. کیک. مهمونا و ...
وقتی از چالوس برگشت اولین حرکت کادوش بود که با هماهنگی با مریم به بهانه اینکه مریم میخواد واسه کادو عروسی خواهرش طلا بگیره شروع شد. ولی تمام برنامه ریزیای من خراب شود واسه عقد خواهر مریم. و ۳۸ نفر مهمون شد ۴ نفر
که سمانه هم قهر کرد و نیومد. ولی خوش گذشت. واقعاْ عالی بود.
(۲۶ اسفند نبود و دقیقا ۲۹ اسفند ساعت ۵ صبح بود که شما تونستید سال تحویل و پیش مامان اینها باشید)![]()
-----------------------------------------
اتفاق بعدی دعوا با ابی بود که اوضاع بیخ پیدا کرد
شب عروسی خواهر مریم که میخواست خودش ماشین ببره ابی قبول نکرده بود. راستی عصرشم با عجله رفتیم بوستان لباس بگیره که پیدا نکرده (لباس ها باهاش حرف نزدن
) اونم فرداش پاشد رفت کرج . میخواست دیگه نیاد تهران و پیش خاله اش بمونه که من و مریم رفتیم دنبالش و نذاشتیم اونجا بمونه
( بعد از اینکه یه قلیون تو جاده چالوس کشیدیم. برگشتیم تجریش که تو راه تجریش هم یکی از پشت کوبید به ماشین مری جون
و کباب خوردیم و موقع برگشتن هم نیما نشست پشت فرمون که دوباره یه موتوری از پشت زد به ماشین مری جون
الهی واسه مری جون بمیرم که تو یه شب دوبار از پشت کوبوندن بهش
- بعدم رفتیم نیما رو گذاشتیم خونه و منم رفتم خونه مریم لالا کردم)![]()
-----------------------------------------
بعدش هم قرار شد که بریم چالوس. اونجا هم غیر از تو راه که هی می رفت تو ماشین مریم ومی نشست خیلی خوش گذشت. جاده رو نصف می کرد نصف این ور . نصف اون ور. کفر من و درآورده بود. وقتی رسیدیم رفتیم خونه شون. شام خوردیم. بعد من رفتم هتل. فرداش رفتیم پشت خونه شون کلی عکس خوشکل گرفتیم. اونجارو خیلی دوست دارم. کاش یه روزی خودمونم اونجا یه خونه داشته باشیم. تو راه برگشتنم من لهش کردم
(با ماشین رفت رو پای من ... الهی برای خودم بمیرم. میگن اول ازدواج گربه می کشن. آقا نیما داشت من و می کشت)
هفته بعدشم رفت خور ![]()
-----------------------------------------
اتفاق مهم دیگه ای که افتاد این بود که به خواستگاری من بلاخره بعد از ۸ ماه جواب مثبت داد. حالا دیگه داریم واسه خونه خودمون لوازم خونه. ماشین... برنامه ریزی می کنیم. من دارم میرم اهواز که هم خونه ام و بفروشم. هم با خانواده اسم صحبت کنم واسه رسمیت بخشیدن به این رابطه.
-----------------------------------------
دیگه جونم واسه بگه که تو این مدتم دنبال جواز مسکن بودم که خودم یه کاری رو شروع کنم که بعد از کلی دوندگی نشد. حالا هم با ابی دنبال گرفتن نمایندگی تعمیر هستیم. ببینیم این یکی میشه یا نه
-----------------------------------------
خیلی اتفاق ها رو یادم نیست. اگه یادته بنویس
البته قلم من به شیرینی تو نیست. اگه این متن به زبون خودت بنویسی خیلی جالبتره
(جیگر شما رو برم من - قلم به این شیرینی - همین الان کلی پشه و مگس جمع شده) ![]()

