تبليغاتX
کلبه عشق ما

معمولا زمانی که رابطه ما با فردی به پایان رسید تـازه بـه دنـبــال چـراهـا می گـردیـم. آیـا علائــمـی وجــود دارد کــه نشان دهنده از دست رفتن علاقه فرد مقابـل نـسبــت بـه ما باشد؟ بله، گاهی اوقات آنچنان در رابطه و یا چــیزهای دیگر غرق می شوید که حتی متوجه چنین علائمی هــم نمی شوید.

در این قسمت 8 زنگ خطر که نشان دهنــده کم شدن علاقه او نسبت به شما است را ذکـر می کنیم، شاید این مـوارد بـه دلـیـل رفـتـارهـای شما به وجود آمـده  باشند. به هر حال دلیـل بـروز آنها هر چه که باشد، شایـد وقت آن رسیده که نگـاه دقیقتری به رابطه خود بیندازیـد و  تصمیم خود را برای ادامه و یا قطع آن اتخاذ کنید. 
 


اخطار 1 - چند روز با شما تماس نمی گیرد : 

البته این علامت لزوما نشان دهنده اتمام رابطه نیست، اما اگر او سابقا عادت داشته که همیشه به شما تلفن کند، پس بدانید که یک جای کار اشتباه است. 
 


اخطار 2 - دعوا کردن : 

آیا او به تازگی بیش از حد معمول از کوره به در می شود؟ آیا به خاطر مسائل جزئی و بی ارزش بحث و مشاجره راه می اندازد؟ این مورد زمانی روی می دهد که طرف شما هیچ گونه تمایلی به ادامه ارتباط ندارد، اما در عین حال نمی خواهد رابطه از طرف او قطع شود. بهتر است خودتان را گول نزنید، اگر احساس می کنید که او به رابطه علاقمند نیست، خیلی راحت از او در مورد این مطلب سوال کنید. 
 


اخطار 3 - او مرموز می شود : 

او به شما نمی گوید که کجا بوده و یا با چه کسی در حال برقراری مکالمه تلفنی است. شما دیگر نمی توانید به حریم شخصی او نفوذ داشته باشید. ممکن است برای چندین ساعت ناپدید شود بدون اینکه هیچ توضیح قانع کننده ای برای کار خود داشته باشد. 
 


اخطار 4 - "من" جایگزین "ما" می شود : 

شما سابق بر این می نشستید و با هم در مورد آینده مشترکتان صحبت می کردید: ما این کار را می کنیم، ما آن کار را می کنیم. ولی حالا  او به شما می گوید: "من میخواهم این کار را انجام دهم" دیگر شما جزئی از آینده او به حساب نمی آیید. 
 


اخطار 5 - او بیشتر وقت خود را با دوستانش صرف می کند : 

آیا می خواهید با دوستانش بجنگید یا با توجهی که به شما ندارد؟ شما قبلا مهم ترین و با ارزش ترین دارایی او بودید، اما حالا دوستانش برایش مهمتر از شما هستند. 
 


اخطار 6 - با هم اختلاط نمی کنید : 

شاید قبلا سالی یکبار می نشستید و در مورد هرچیزی از آب و هوا گرفته تا اینکه چه بلایی بر سر لایه ازن خواهد آمد بحث می کردید، اما دیگر هیچ خبری از آن بحث های طولانی مدت نیست. 
 


اخطار 7 - اطرافیان نسبت به رابطه شما مشکوک می شوند : 

دوستان و اطرافیان متوجه وجود تنش و خلاء عاطفی در رابطه شما شده و سوال هایی از این قبیل را از شما می پرسند: "آیا همه چیز خوب پیش می رود؟" 
 


اخطار 8 - بیش از هر زمانی از شما انتقاد می کند : 

می گوید "این چه لباش زشتی است؟!" البته این در حالی است که همین چند هفته پیش خود او پیشنهاد خرید لباس را به شما داده بود. 
 


be nazaret to kodom halata ro dari??man kodom?

+ نوشته شده توسط من و اون در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 2:49 |

emroz roze dowome maghaze bod dahanam rasman to in 1mahe  morede enayat gharar gerefte

vase dekor zadano jens kharidan proje ha dashtim

--------------------------------------------------------------------

tavalod

ino bayad khodet benevisi


--------------------------------------------------------------------

shaereh shodi?


vaghti sher migi engar ye nafar dige mishi engar nemishnasamet

chon hichvaght ehsaseto nafahmidam

hata nemidonam keyya sher migi

ya vaghti ke sher migi on lahzeha che hesi dari

chon ta jaey ke man midonam az sher badet miad

-----------------------------------------------------------------

dastane shena chiye????

--------------------------------------------------------------


+ نوشته شده توسط من و اون در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 2:27 |

شب که یعنی انتظار...
یا هجوم واژه های بیقرار...
خستگی های دلم...
از دروغ ِ روزگار...
*
روز یعنی اتفاق...
دور از تو...در فراق
خلوت و تنهایی ام...
در سکوت یک اتاق...
*
شعر یعنی یاد تو...
لحظه های شادتو...
سایه های دست من...
بر درِ آباد تو...
*
خانه یعنی بوی تو...
آرزوی روی تو...
رفتنی بیهوده و ...
گم شدن در کوی تو...
*
عشق یعنی ...بگذریم !
با سکوت راحت تریم ...
ما که از ادراک عشق...
واقعا بی خبریم !...

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 و ساعت 8:36 |

وقتی کار به مشکل می خورد ، نه دیگران را سرزنش کن و نه خود را.
انسان وقتی شنا یاد می گیرد که از فرو رفتن در آب نترسد

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 9:23 |
از بی خیالی هات خسته شدم

از اون موقع هاست که دیگه داره دادم در میاد

میزنم زیر کاسه و کوزه و میرم ااااااا

نگی نگفتی

نگی صبر نکردی

نگی کمک نکردی

خسته ام کردیییییییییییی

+ نوشته شده توسط من و اون در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 12:13 |

این چه رسمیست که تو نار کنی یکطرفه
این نشد کار که من ناز کشم یکطرفه
نازنینم این چهرسمیست این چه رسمیست


برای روز میلاد تن من نمیخوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سر مستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منوبا خود ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایانتویی آواز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من

+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 11:37 |
areee bazam delam gerefte delam mikhad dardo del konam ama vase ki

khili khastammmm

khodamam nemidonam che margame asabiam bi hosele

hosele zendegi ham dige nadaram

kam avordam

are to rast migi

حرف تازه‌اي بزن!
شعر تازه‌اي بخوان!

حس تازه‌اي به من بده!
تا دوباره پا شوم
تا دوباره چون كبوتري
توي آسمان رها شوم
چند وقت مي‌شود
عشق در دلم قدم نمي‌زند!

هيچ‌كس،

دست بر دلم نمي‌زند

vali chejori
on heso ham to bayad be man bedi ham man


vali chejori






+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 21:26 |

چند وقت مي‌شود
هر چه قصه،
هر چه شعر

با دلم
قهر كرده‌اند
جاده، آفتاب، گل
عابر پياده، پل
خانه‌ها، درخت‌ها، پرنده‌ها
هر كه، هر چه را نگاه مي‌كنم
خسته و كلافه‌اند
حرف تازه‌اي بزن!
شعر تازه‌اي بخوان!

حس تازه‌اي به من بده!
تا دوباره پا شوم
تا دوباره چون كبوتري
توي آسمان رها شوم
چند وقت مي‌شود
عشق در دلم قدم نمي‌زند!

هيچ‌كس،
دست بر دلم نمي‌زند

+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 9:42 |
ماه من غصه چرا   ؟؟؟

  آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

  مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

  یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت

   بلکه از عاطفه لبریز  شد و نفسی از سر امید کشید

 و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست

  ماه من غصه چرا؟؟

  تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست

  ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

  کار آنهایی نیست که خدا را دارند
  ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید

  یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

  با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

  و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز

  او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد

  او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد

  ماه من...

  غصه اگر هست بگو تا باشد

  معنی خوشبختی، بودن اندوه است

  اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور

  چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند

  همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر

  پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

 و در آن باز کسی می خواند

که خدا هست

  خدا هست

  خدا هست هنوز

+ نوشته شده توسط من و اون در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 10:59 |

بگذار تا شیطنت عشق چشمان  تو را به عریانی خویش بگشاید شاید  هر چند آنجا جز  رنج  و  پریشانی نباشد  اما  کوری را به  خاطر آرامش تحمل نکن

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 15:26 |
این چند روز درگیر راه انداختن فارسی ۱ برای من بودی

الهی بمیرم که تا کجاها نرفتی به خاطر من

نه نمیرم البته گناه دارم

دستت درد نکنه عزیزم

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 10:5 |

Tinypic

صبح کلی دعوام کردی که تو ماشین چرا خوابیدم

خوابم می اومد خوب

قهرم باهات

+ نوشته شده توسط من و اون در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 9:34 |
دوستت دارم هندی

+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 19:54 |
امروزم که از صبح به چند جا زنگ زدم و چند تای دیگه آدرس گرفتم و با دوست پسر دوست دوستم (چی شد) صحبت کردم در مورد اجاره مغازه

الانم به نیما گفتم که تارا رو ببره پیش مامان و بیاد دوباره چند جایی رو باهم سربزنیم

فکر کنم تا آخر هفته بمیرم

+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 9:53 |
صبح زود رفتیم بازار برای دیدن جنس

که به درد هم نمیخورد

بعدشم اومدم اداره

از توی اینترنت شماره وارد کننده پوشاک ودرآوردم و عصر هم رفتیم پاسداران و جنس ها رو دیدیم

بقیه اش رو حوصله ندارم بگم

+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 9:52 |
پنج شنبه صبح تارا رو گذاشتم مدرسه و رفتم کرج

کارهای اداری خودم و انجام دادم و بعدش رفتم خونه دوستم

دو ساعت اونجا بودم و رفتم فردیس کادو خریدم واسه بچه همکارم و بعد از کلی پرس و جو خونه اش رو پیدا کردم و رفتم پیشش

یه ساعتی هم اونجا نشستم و اصرار کرد برای ناهار ولی من نموندم و رفتم سمت خونه خاله

ساعت ۲ بود که رسیدم خونه خاله

البته خاله فکر می کرد که من ناهار میرم اونجا

نشستم کلی حرف زدیم که پسرخاله هام هم صداشون در اومد چون میخواستن بخوابن

ساعت ۴-۵ هم رفتیم بیرون خاله لباس بخره

بعد برگشتیم و خاله رو گذاشتیم خونه و من و مهشید رفتیم از عابر بانک پول بگیریم که ییهو سر از خونه مصی دوستم دراوردیم 

نیم ساعتی هم با مصی گپ زدم و بعدشم رفتیم چند تا مرکز خرید و ساعت ۹ بود که رسیدیم خونه

شام خوردیم و ساعت ۱۰ بود فکر کنم رفتیم با عماد قلیون کشیدیم

تو این مدتم اس ام اس نزدم

چون گوشی مهشید روی میز بود و نمیخواستم جلوی عماد اس ام اس بزنم

تو هم که خونه ما بودی

ساعت ۱۲ هم خوابیدم

 

اینم اضافه کنم که تمام پنج شنبه رو هم نق زدی که من چرا نمیام تهران

ولی اینو متوجه نشدی که هر موقع نق میزنی من لج می کنم و اگر هم قصد اومدن تهران رو داشتم اینکارو مخصوصا نکردم که یاد بگیری نق نزنی وقتی من جایی میرم

فرداش هم که ساعت ۱۰ با مهشید اومدم تهران و رفتم میدون منیریه برای تارا لباس ورزشی بخرم

که زنگ زدی و دوباره نق و نوقت رو شروع کردی

بعدشم که اومدم دم خونه تون و با ماشین تو برگشتیم علاءالدین و گوشی خریدی

که برگشتنه فهمیدی من دیشب با عماد رفتم قلیون بکشم و در حال سکته بودی احتمالا

از این اخلاقت متنفرم

کاری نکن که این اخلاقات باعث بشه که از خودتم متنفر بشم

چند بار تا حالا این حرف و بهت زدم

حالا انقدر ادامه بده که دیگه حرف نزنم و به حرفهایی که قبلا زدم عمل کنم

بعدم که من با ابی رفتم تیراژه دیدم آقا به شما هم زنگ زده و شما هم تشریف آوردید و تا ۱۰ شب در خدمتتون بودیم

صبح هم که اومدم دنبالت که منو برسونی اداره و ماشین رو برگردونی

که گیر دادی واسه گوشی

بابا من گوشی نمیخوام

دلم نمیخواد بیرونم بهم زنگ بزنی

به کی باید بگم این حرف رو 

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 6:3 |
دیروز ساعت ۱۱ بود که زنگ زدم بهت و گفتم بریم دو متر پرده ای که کم اومده بود و بخریم

تمام برنامه هاتو کنسل کردی و اومدی دنبالم و باهم رفتیم سراغ پرده فروشی

چه خبر بود اونجا

شلوغ و پلوغ

باحال بود خلاصه قیافه ات

یه شلوار جین هم که بزخری کردیم و اومدیم (ولی خداوکیلی خوشگل بود شلواره)

بعدشم که رفتیم برای دیدن مبل

البته کفش من پامو خیلی اذیت کرد

من و رسوندی خونه و ساعت ۱۰ دقیقه به ۶ دوباره زنگ زدم که بیا با من و مامان بریم یافت آباد

مبل و بخریم و برگردیم

که دوباره تمام برنامه ها رو کنسل کردی و اومدی دنبالمون

که تا ساعت ۹ و نیم هم کارمون طول کشید

فکر کنم داشتی از خستگی غش می کردی

من بیچاره هم که رسیدم خونه و تازه شروع کردم به آشپزی

تا امروز صبح که من مدرسه جلسه داشتم و خودم اومدم اداره

زنگ زدم گفتی خواب بد دیدی

انشاءا.. که خیره

دوستت دارم

ممنون بابت زحمات

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 10:46 |

خاطرم نیست تو از بارانی یا از نسیم

هرچه هستی گذرا نیست هوایت

فقط آهسته بگو

با دلم می مانی ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

Tinypic

+ نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 10:23 |

دوست داشتن یعنی وقتی پاشو از در خونه میذاره بیرون بهش زنگ نزنی

نپرسی کجا میری، اگه بخواد خودش میگه

خودش باید زنگ بزنه اگه شما زنگ بزنید تحقیر میشید و سرتون داد می کشه  و با بی حوصلگی هرچه تمامتر جوابتونو میده

نباید بپرسی کی برمیگردی چون داد می زنه

نباید بهش بگی که چی دوست دارین

چون اصلا مهم نیست اون کار خودش رو می کنه پس بیخود خودتونو کوچیک نکنید

اگه گوشیش خاموش بود  عصبانی نشید، کلافه نشید، شک نکنیم

هیچ وقت دلتون نباید واسش تنگ بشه، نگران بشید

چون اینجوری فقط خودتونو اذیت می کنید

اگه صبح خواستید برسونیدش سرکار بخاطر راحتیش

و دیدنش، اگه اون تو ماشین خوابید شاکی نشید

اگه موقع برگشتن عصبانی بود و حوصله نداشت و بازم خوابش می اومد نباید عصبانی بشید

نبایدم شوخی بکنید چون هردوش باعث عصبانیتش میشه . باید معمولی باشید

دوست داشتن یعنی یه رابطه یک طرفه. هیچ وقت نگین چی میخوام

اگه همیشه بپرسین چی میخوای همیشه جواب سوالاتشو صبورانه بدین ولی هیچ وقت چیزی نپرسین

هیچ وقت نپرسین کی می بینمت چون معلوم نیست

هیچ وقت نچرسین امروز برنامه ات چیه چون بازم میگه معلوم نیست

هیچ وقت نگین چرا بهم زنگ نمی زنی چون میگه کار دارم ، نمیتونم، بیرونم، حوصله ندارم ، مثانه ام پره

هیچ وقت منتظر نباشین که وقتی میرین بیرون دستتونو بگیره

وقتی با ماشین میرین بیرون آمادگی اینو داشته باشین که یه ریز لاین عوض کنین.

یادتون باشه یه ماشین جلوتر بودن خیلی مهمه

اگه مرکز تجاری میرید باید سعی کنید دقیقا دم در ورودی جای پارک پیدا کنید چون راه رفتن خیلی سخته

اگه ۲۴ ساعت تو مسنجر بود نباید خم به ابرو بیارید

همیشه یادتون باشه که اون همیشه همه چی رو می دونه و شما همیشه هیچی نمی دونید

اگه بعد از ۲ سال احساسش رو بهتون نگفت شما هیچ وقت تعجب نکنید و ناراحتم نباشید

دوست داشتن به روش .....

آرزوم بود مهربون باشی

اینم گفت آخر سر بنویسم

 (اگر جرئت دارید با چیزی مخالفت کنید)  (مردم از خنده- خدا لعنتت کنه- اینها چیه واسه من نوشتی)

+ نوشته شده توسط من و اون در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 11:42 |
اینم از روز تولدم

امشب میتونست اینجا غلغله باشه

اما ترجیح دادم تنها باشم

هیچکسم نمیدونه که تولدم غیر از کسی که دوستش دارم

الان فقط میخوام به ابی زنگ بزنم

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 21:0 |

با صدای بی‌صدا،
مث يه کوه، بلند،
مث يه خواب، کوتاه،
یه مرد بود، یه مرد!

با دستای فقیر،
با چشمای محروم،
با پاهای خسته،
یه مرد بود، یه مرد!

شب، با تابوت سياه
نشس توی چشماش،
خاموش شد ستاره،
افتاد روی خاک.

سايه‌ش هم نمی‌موند
هرگز پشت سرش،
غم‌گين بود و خسته،
تنهای تنها!

با لب‌های تشنه
به عکس یه چشمه
نرسيد تا ببينه
قطره... قطره... قطره‌ی آب... قطره‌ی آب!

در شب بی‌تپش،
اين طرف، اون طرف
می‌افتاد تا بشنفه
صدا... صدا... صدای پا... صدای پا!

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 20:58 |
از روز تولدم متنفرم چون همیشه تنها بودم

کاش میشد امروز و مرخصی بگیری

(منم بهش میگم که تلقین می کنه )

میدونی که این روزها سرم خیلی شلوغ بوده تو اداره

و اصلا نمی تونم مرخصی بگیرم

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 19:58 |

داستان اسی رو من تمام جریان رو نوشتم ولی توی وبلاگ نذاشتم

این چند روز تعطیلی واسه عید فطر خانم خانما شمال بودن

منم همش خونه

شدیدا هم دنبال جور کردن برنامه هامم واسه کار

                                                ..............................

امروز ساعت ۷ صبح من متولد شدم

دیشبم قرار گذاشتیم قول مردونه بهم داد که واسه یک ماه دعوا نکنیم

قرار شد سعییییی کنه

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 13:4 |

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی

ولی حال که به آن دعوت شده ای تا میتوانی زیبا برقص

 

تولدت مبارک عزیزم

آرزوی بهترینها رو برات دارم   

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 10:27 |
پازل تموم شد

ولی من همچنان علاقه ای به دیدنت ندارم

 

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 10:1 |
این اسم همیشه یادم می مونه

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 15:25 |
دیگه نمیخوام ببینمت

نمیخوام بهم زنگ بزنی

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 9:48 |
پنج شنبه صبح تا ظهر خونه بودم

ساعت ۱ رفتم استخر

بین راه ترمز زیر پام خالی شد (آقا نیما داشتی از دستم راحت میشدی ولی میدونی که من جون به عزرائیل نمیدم)

تا ساعت ۵ استخر بودم

گوشیم هم که خراب شده بود

اومدم خونه زنگ زدم بهت

قرار شد شب بریم خونه مریم

رفتیم من برای خواهرش رنگ مو خریدم و من و گذاشتی خونه مریم و خودتم رفتی خونه

آخر شب هم اومدی که نشستیم .... خوردیم ولی نمیدونم چرا حالت خوب نبود و رفتی خوابیدی

چه بهتر کمتر قلیون کشیدی 

جمعه هم که صبح باهم رفتیم بوستان که قیمت مغازه بپرسی که البته بسته بودن بنگاه های اونجا

یه کفش خریدی و من و بردی خونه وسایلم و برداشتم و رسوندیم استخر

ساعت ۵ هم اومدی دنبالم و من و رسوندی خونه

تا ساعت ۷ خونه بودم که مری اومد دنبالم و رفتیم یه گشتی بزنیم

نزدیک تجریش دوباره زنگ زدی که چرا به من نگفتی کجا میری و گفتی میای زیر پل پارک وی

دوباره کاری رو کردی که میدونی من ازش متنفرم

بین راه هم چون من نیومدم تو ماشینت بشینم بهت برخورد و گفتی که میری خونه ولی نرفتی

بعدم که اومدی خونه مریم قلیون کشیدیم و فیلم دیدیم

صبح هم نزدیک بود خواب بمونیم

خیلی خوبه که ساعت کاری ماه رمضون شده ساعت ۹

البته من قرار تو این یک ماه پیاده روی کنم ببینم چند کیلو لاغر می کنم

امروز که خواب موندم و نشد

راستیییی

دیشب بهم گفتی که بابا برای آمریکا رفتن مصر و میخواد کمکت کنه

من نمیدونم کار درست وغلط کدومه

ولی دلم میخواد که اگر اونجا فرصت بهتری داری برای کار و زندگی

حتما از این فرصتی که پیش اومده استفاده کنی

امیدوارم که تصمیم درستی بگیری

خوب دیگه ساعت ده شد

من یه کم کار کنم بد نیست

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 9:43 |
دیروز تا ظهر که اداره بودم

ساعت ۱۲ می خواستیم با فریبا دختر همکارم و بپیچونیم و بریم استخر

از اداره که زدیم بیرون

دیدیم یه کمی هم ابری

تصمیم گرفتیم بریم بازار

دو سه قدم بیشتر نرفته بودم که موبایلم زنگ خورد و رئیسم پشت خط بود و بنده عینهو اسب دویدم توی اداره که با خط ثابت بهش زنگ بزنم

خلاصه تا ساعت ۲ موندگار شدیم

دوباره میخواستیم بریم که دختر همکارم خبر داد که آفتاب خوبه و منم به نیما زنگ زدم و اومد دنبالمون

ساعت ۲ و ربع رسیدیم اکباتان

نیما هم قرار شد که ساعت ۶ اونجا باشه که مارو برگرونده

رفتیم نشستیم تا ساعت ۵

بعدشم یه کم آب بازی و یه ۱۰ دقیقه ای هم معطل نیما شدیم چون دقیقا راس ساعت ۶ رسید

مژگان دختر همکارم رو آریاشهر پیاده کردیم

فریبا رو هم تا سرکوچه شون (خیابون ناهید تو مرزداران) رسوندیم و اومدیم سمت خونه

میخواستیم تارا رو برداریم بریم بیرون ولی ابی خونه بود و نشد

منم رفتم خونه

شام درست کردم و خواستم  آماده بشم با مامان برم برای خرید که تلفن خونه زنگ زد

دیدم فریبا پشت خطه

 گفت که اداره ما باهاش قرارداد نمی بندن و از فردا دیگه همکار ما نیست

خیلی خیلی ناراحت شدم

آخه دوستش دارم این بچه رو

ولی گفتم حتما یه خیری بوده براش

 ولی هنوزم ناراحتم

البته قرار شده که امروز بیاد

با نیما هم ساعت ۱۱ و نیم بود صحبت کردم و گفتم که شام بخوریم و می خوابم

قرار شد امروز ساعت ۹ بیدارش کنم

اگه یادم بره منو می کشه

ولی من امروز ناراحتم که دوستم میخواد بره

+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 8:1 |
پنج شنبه رفتم مولودی خونه دختر عمه و بعدش قرار شد که بریم شمال

و چون به خانمها اجازه نمیدن که تنها اونم شب برن تو جاده

آقا نیما من و سمانه رو همراهی کرد

هوا خیلی خوب بود

ولی آفتاب نبود که من برم لب دریا

ساعت ۷ هم راه افتادیم و ساعت ۳ رسیدیم تهران

(حوصله نداشتم دقیق توضیح بدم)

به من چه آخه همش من باید اینجا بنویسم

+ نوشته شده توسط من و اون در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت 13:0 |


Powered By
BLOGFA.COM



جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس