تبليغاتX
کلبه عشق ما

چند وقت مي‌شود
هر چه قصه،
هر چه شعر

با دلم
قهر كرده‌اند
جاده، آفتاب، گل
عابر پياده، پل
خانه‌ها، درخت‌ها، پرنده‌ها
هر كه، هر چه را نگاه مي‌كنم
خسته و كلافه‌اند
حرف تازه‌اي بزن!
شعر تازه‌اي بخوان!

حس تازه‌اي به من بده!
تا دوباره پا شوم
تا دوباره چون كبوتري
توي آسمان رها شوم
چند وقت مي‌شود
عشق در دلم قدم نمي‌زند!

هيچ‌كس،
دست بر دلم نمي‌زند

+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 9:42 |
ماه من غصه چرا   ؟؟؟

  آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

  مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

  یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت

   بلکه از عاطفه لبریز  شد و نفسی از سر امید کشید

 و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست

  ماه من غصه چرا؟؟

  تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست

  ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

  کار آنهایی نیست که خدا را دارند
  ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید

  یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

  با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

  و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز

  او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد

  او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد

  ماه من...

  غصه اگر هست بگو تا باشد

  معنی خوشبختی، بودن اندوه است

  اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور

  چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند

  همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر

  پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

 و در آن باز کسی می خواند

که خدا هست

  خدا هست

  خدا هست هنوز

+ نوشته شده توسط من و اون در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 10:59 |

بگذار تا شیطنت عشق چشمان  تو را به عریانی خویش بگشاید شاید  هر چند آنجا جز  رنج  و  پریشانی نباشد  اما  کوری را به  خاطر آرامش تحمل نکن

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 15:26 |
این چند روز درگیر راه انداختن فارسی ۱ برای من بودی

الهی بمیرم که تا کجاها نرفتی به خاطر من

نه نمیرم البته گناه دارم

دستت درد نکنه عزیزم

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 10:5 |

Tinypic

صبح کلی دعوام کردی که تو ماشین چرا خوابیدم

خوابم می اومد خوب

قهرم باهات

+ نوشته شده توسط من و اون در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 9:34 |
دوستت دارم هندی

+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 19:54 |
امروزم که از صبح به چند جا زنگ زدم و چند تای دیگه آدرس گرفتم و با دوست پسر دوست دوستم (چی شد) صحبت کردم در مورد اجاره مغازه

الانم به نیما گفتم که تارا رو ببره پیش مامان و بیاد دوباره چند جایی رو باهم سربزنیم

فکر کنم تا آخر هفته بمیرم

+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 9:53 |
صبح زود رفتیم بازار برای دیدن جنس

که به درد هم نمیخورد

بعدشم اومدم اداره

از توی اینترنت شماره وارد کننده پوشاک ودرآوردم و عصر هم رفتیم پاسداران و جنس ها رو دیدیم

بقیه اش رو حوصله ندارم بگم

+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 9:52 |
پنج شنبه صبح تارا رو گذاشتم مدرسه و رفتم کرج

کارهای اداری خودم و انجام دادم و بعدش رفتم خونه دوستم

دو ساعت اونجا بودم و رفتم فردیس کادو خریدم واسه بچه همکارم و بعد از کلی پرس و جو خونه اش رو پیدا کردم و رفتم پیشش

یه ساعتی هم اونجا نشستم و اصرار کرد برای ناهار ولی من نموندم و رفتم سمت خونه خاله

ساعت ۲ بود که رسیدم خونه خاله

البته خاله فکر می کرد که من ناهار میرم اونجا

نشستم کلی حرف زدیم که پسرخاله هام هم صداشون در اومد چون میخواستن بخوابن

ساعت ۴-۵ هم رفتیم بیرون خاله لباس بخره

بعد برگشتیم و خاله رو گذاشتیم خونه و من و مهشید رفتیم از عابر بانک پول بگیریم که ییهو سر از خونه مصی دوستم دراوردیم 

نیم ساعتی هم با مصی گپ زدم و بعدشم رفتیم چند تا مرکز خرید و ساعت ۹ بود که رسیدیم خونه

شام خوردیم و ساعت ۱۰ بود فکر کنم رفتیم با عماد قلیون کشیدیم

تو این مدتم اس ام اس نزدم

چون گوشی مهشید روی میز بود و نمیخواستم جلوی عماد اس ام اس بزنم

تو هم که خونه ما بودی

ساعت ۱۲ هم خوابیدم

 

اینم اضافه کنم که تمام پنج شنبه رو هم نق زدی که من چرا نمیام تهران

ولی اینو متوجه نشدی که هر موقع نق میزنی من لج می کنم و اگر هم قصد اومدن تهران رو داشتم اینکارو مخصوصا نکردم که یاد بگیری نق نزنی وقتی من جایی میرم

فرداش هم که ساعت ۱۰ با مهشید اومدم تهران و رفتم میدون منیریه برای تارا لباس ورزشی بخرم

که زنگ زدی و دوباره نق و نوقت رو شروع کردی

بعدشم که اومدم دم خونه تون و با ماشین تو برگشتیم علاءالدین و گوشی خریدی

که برگشتنه فهمیدی من دیشب با عماد رفتم قلیون بکشم و در حال سکته بودی احتمالا

از این اخلاقت متنفرم

کاری نکن که این اخلاقات باعث بشه که از خودتم متنفر بشم

چند بار تا حالا این حرف و بهت زدم

حالا انقدر ادامه بده که دیگه حرف نزنم و به حرفهایی که قبلا زدم عمل کنم

بعدم که من با ابی رفتم تیراژه دیدم آقا به شما هم زنگ زده و شما هم تشریف آوردید و تا ۱۰ شب در خدمتتون بودیم

صبح هم که اومدم دنبالت که منو برسونی اداره و ماشین رو برگردونی

که گیر دادی واسه گوشی

بابا من گوشی نمیخوام

دلم نمیخواد بیرونم بهم زنگ بزنی

به کی باید بگم این حرف رو 

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 6:3 |
دیروز ساعت ۱۱ بود که زنگ زدم بهت و گفتم بریم دو متر پرده ای که کم اومده بود و بخریم

تمام برنامه هاتو کنسل کردی و اومدی دنبالم و باهم رفتیم سراغ پرده فروشی

چه خبر بود اونجا

شلوغ و پلوغ

باحال بود خلاصه قیافه ات

یه شلوار جین هم که بزخری کردیم و اومدیم (ولی خداوکیلی خوشگل بود شلواره)

بعدشم که رفتیم برای دیدن مبل

البته کفش من پامو خیلی اذیت کرد

من و رسوندی خونه و ساعت ۱۰ دقیقه به ۶ دوباره زنگ زدم که بیا با من و مامان بریم یافت آباد

مبل و بخریم و برگردیم

که دوباره تمام برنامه ها رو کنسل کردی و اومدی دنبالمون

که تا ساعت ۹ و نیم هم کارمون طول کشید

فکر کنم داشتی از خستگی غش می کردی

من بیچاره هم که رسیدم خونه و تازه شروع کردم به آشپزی

تا امروز صبح که من مدرسه جلسه داشتم و خودم اومدم اداره

زنگ زدم گفتی خواب بد دیدی

انشاءا.. که خیره

دوستت دارم

ممنون بابت زحمات

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 10:46 |

خاطرم نیست تو از بارانی یا از نسیم

هرچه هستی گذرا نیست هوایت

فقط آهسته بگو

با دلم می مانی ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

Tinypic

+ نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 10:23 |

دوست داشتن یعنی وقتی پاشو از در خونه میذاره بیرون بهش زنگ نزنی

نپرسی کجا میری، اگه بخواد خودش میگه

خودش باید زنگ بزنه اگه شما زنگ بزنید تحقیر میشید و سرتون داد می کشه  و با بی حوصلگی هرچه تمامتر جوابتونو میده

نباید بپرسی کی برمیگردی چون داد می زنه

نباید بهش بگی که چی دوست دارین

چون اصلا مهم نیست اون کار خودش رو می کنه پس بیخود خودتونو کوچیک نکنید

اگه گوشیش خاموش بود  عصبانی نشید، کلافه نشید، شک نکنیم

هیچ وقت دلتون نباید واسش تنگ بشه، نگران بشید

چون اینجوری فقط خودتونو اذیت می کنید

اگه صبح خواستید برسونیدش سرکار بخاطر راحتیش

و دیدنش، اگه اون تو ماشین خوابید شاکی نشید

اگه موقع برگشتن عصبانی بود و حوصله نداشت و بازم خوابش می اومد نباید عصبانی بشید

نبایدم شوخی بکنید چون هردوش باعث عصبانیتش میشه . باید معمولی باشید

دوست داشتن یعنی یه رابطه یک طرفه. هیچ وقت نگین چی میخوام

اگه همیشه بپرسین چی میخوای همیشه جواب سوالاتشو صبورانه بدین ولی هیچ وقت چیزی نپرسین

هیچ وقت نپرسین کی می بینمت چون معلوم نیست

هیچ وقت نچرسین امروز برنامه ات چیه چون بازم میگه معلوم نیست

هیچ وقت نگین چرا بهم زنگ نمی زنی چون میگه کار دارم ، نمیتونم، بیرونم، حوصله ندارم ، مثانه ام پره

هیچ وقت منتظر نباشین که وقتی میرین بیرون دستتونو بگیره

وقتی با ماشین میرین بیرون آمادگی اینو داشته باشین که یه ریز لاین عوض کنین.

یادتون باشه یه ماشین جلوتر بودن خیلی مهمه

اگه مرکز تجاری میرید باید سعی کنید دقیقا دم در ورودی جای پارک پیدا کنید چون راه رفتن خیلی سخته

اگه ۲۴ ساعت تو مسنجر بود نباید خم به ابرو بیارید

همیشه یادتون باشه که اون همیشه همه چی رو می دونه و شما همیشه هیچی نمی دونید

اگه بعد از ۲ سال احساسش رو بهتون نگفت شما هیچ وقت تعجب نکنید و ناراحتم نباشید

دوست داشتن به روش .....

آرزوم بود مهربون باشی

اینم گفت آخر سر بنویسم

 (اگر جرئت دارید با چیزی مخالفت کنید)  (مردم از خنده- خدا لعنتت کنه- اینها چیه واسه من نوشتی)

+ نوشته شده توسط من و اون در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 11:42 |
اینم از روز تولدم

امشب میتونست اینجا غلغله باشه

اما ترجیح دادم تنها باشم

هیچکسم نمیدونه که تولدم غیر از کسی که دوستش دارم

الان فقط میخوام به ابی زنگ بزنم

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 21:0 |

با صدای بی‌صدا،
مث يه کوه، بلند،
مث يه خواب، کوتاه،
یه مرد بود، یه مرد!

با دستای فقیر،
با چشمای محروم،
با پاهای خسته،
یه مرد بود، یه مرد!

شب، با تابوت سياه
نشس توی چشماش،
خاموش شد ستاره،
افتاد روی خاک.

سايه‌ش هم نمی‌موند
هرگز پشت سرش،
غم‌گين بود و خسته،
تنهای تنها!

با لب‌های تشنه
به عکس یه چشمه
نرسيد تا ببينه
قطره... قطره... قطره‌ی آب... قطره‌ی آب!

در شب بی‌تپش،
اين طرف، اون طرف
می‌افتاد تا بشنفه
صدا... صدا... صدای پا... صدای پا!

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 20:58 |
از روز تولدم متنفرم چون همیشه تنها بودم

کاش میشد امروز و مرخصی بگیری

(منم بهش میگم که تلقین می کنه )

میدونی که این روزها سرم خیلی شلوغ بوده تو اداره

و اصلا نمی تونم مرخصی بگیرم

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 19:58 |

داستان اسی رو من تمام جریان رو نوشتم ولی توی وبلاگ نذاشتم

این چند روز تعطیلی واسه عید فطر خانم خانما شمال بودن

منم همش خونه

شدیدا هم دنبال جور کردن برنامه هامم واسه کار

                                                ..............................

امروز ساعت ۷ صبح من متولد شدم

دیشبم قرار گذاشتیم قول مردونه بهم داد که واسه یک ماه دعوا نکنیم

قرار شد سعییییی کنه

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 13:4 |

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی

ولی حال که به آن دعوت شده ای تا میتوانی زیبا برقص

 

تولدت مبارک عزیزم

آرزوی بهترینها رو برات دارم   

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 10:27 |
پازل تموم شد

ولی من همچنان علاقه ای به دیدنت ندارم

 

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 10:1 |
این اسم همیشه یادم می مونه

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 15:25 |
دیگه نمیخوام ببینمت

نمیخوام بهم زنگ بزنی

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 9:48 |
پنج شنبه صبح تا ظهر خونه بودم

ساعت ۱ رفتم استخر

بین راه ترمز زیر پام خالی شد (آقا نیما داشتی از دستم راحت میشدی ولی میدونی که من جون به عزرائیل نمیدم)

تا ساعت ۵ استخر بودم

گوشیم هم که خراب شده بود

اومدم خونه زنگ زدم بهت

قرار شد شب بریم خونه مریم

رفتیم من برای خواهرش رنگ مو خریدم و من و گذاشتی خونه مریم و خودتم رفتی خونه

آخر شب هم اومدی که نشستیم .... خوردیم ولی نمیدونم چرا حالت خوب نبود و رفتی خوابیدی

چه بهتر کمتر قلیون کشیدی 

جمعه هم که صبح باهم رفتیم بوستان که قیمت مغازه بپرسی که البته بسته بودن بنگاه های اونجا

یه کفش خریدی و من و بردی خونه وسایلم و برداشتم و رسوندیم استخر

ساعت ۵ هم اومدی دنبالم و من و رسوندی خونه

تا ساعت ۷ خونه بودم که مری اومد دنبالم و رفتیم یه گشتی بزنیم

نزدیک تجریش دوباره زنگ زدی که چرا به من نگفتی کجا میری و گفتی میای زیر پل پارک وی

دوباره کاری رو کردی که میدونی من ازش متنفرم

بین راه هم چون من نیومدم تو ماشینت بشینم بهت برخورد و گفتی که میری خونه ولی نرفتی

بعدم که اومدی خونه مریم قلیون کشیدیم و فیلم دیدیم

صبح هم نزدیک بود خواب بمونیم

خیلی خوبه که ساعت کاری ماه رمضون شده ساعت ۹

البته من قرار تو این یک ماه پیاده روی کنم ببینم چند کیلو لاغر می کنم

امروز که خواب موندم و نشد

راستیییی

دیشب بهم گفتی که بابا برای آمریکا رفتن مصر و میخواد کمکت کنه

من نمیدونم کار درست وغلط کدومه

ولی دلم میخواد که اگر اونجا فرصت بهتری داری برای کار و زندگی

حتما از این فرصتی که پیش اومده استفاده کنی

امیدوارم که تصمیم درستی بگیری

خوب دیگه ساعت ده شد

من یه کم کار کنم بد نیست

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 9:43 |
دیروز تا ظهر که اداره بودم

ساعت ۱۲ می خواستیم با فریبا دختر همکارم و بپیچونیم و بریم استخر

از اداره که زدیم بیرون

دیدیم یه کمی هم ابری

تصمیم گرفتیم بریم بازار

دو سه قدم بیشتر نرفته بودم که موبایلم زنگ خورد و رئیسم پشت خط بود و بنده عینهو اسب دویدم توی اداره که با خط ثابت بهش زنگ بزنم

خلاصه تا ساعت ۲ موندگار شدیم

دوباره میخواستیم بریم که دختر همکارم خبر داد که آفتاب خوبه و منم به نیما زنگ زدم و اومد دنبالمون

ساعت ۲ و ربع رسیدیم اکباتان

نیما هم قرار شد که ساعت ۶ اونجا باشه که مارو برگرونده

رفتیم نشستیم تا ساعت ۵

بعدشم یه کم آب بازی و یه ۱۰ دقیقه ای هم معطل نیما شدیم چون دقیقا راس ساعت ۶ رسید

مژگان دختر همکارم رو آریاشهر پیاده کردیم

فریبا رو هم تا سرکوچه شون (خیابون ناهید تو مرزداران) رسوندیم و اومدیم سمت خونه

میخواستیم تارا رو برداریم بریم بیرون ولی ابی خونه بود و نشد

منم رفتم خونه

شام درست کردم و خواستم  آماده بشم با مامان برم برای خرید که تلفن خونه زنگ زد

دیدم فریبا پشت خطه

 گفت که اداره ما باهاش قرارداد نمی بندن و از فردا دیگه همکار ما نیست

خیلی خیلی ناراحت شدم

آخه دوستش دارم این بچه رو

ولی گفتم حتما یه خیری بوده براش

 ولی هنوزم ناراحتم

البته قرار شده که امروز بیاد

با نیما هم ساعت ۱۱ و نیم بود صحبت کردم و گفتم که شام بخوریم و می خوابم

قرار شد امروز ساعت ۹ بیدارش کنم

اگه یادم بره منو می کشه

ولی من امروز ناراحتم که دوستم میخواد بره

+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 8:1 |
پنج شنبه رفتم مولودی خونه دختر عمه و بعدش قرار شد که بریم شمال

و چون به خانمها اجازه نمیدن که تنها اونم شب برن تو جاده

آقا نیما من و سمانه رو همراهی کرد

هوا خیلی خوب بود

ولی آفتاب نبود که من برم لب دریا

ساعت ۷ هم راه افتادیم و ساعت ۳ رسیدیم تهران

(حوصله نداشتم دقیق توضیح بدم)

به من چه آخه همش من باید اینجا بنویسم

+ نوشته شده توسط من و اون در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت 13:0 |
دیروز صبح که اداره نیومدم

با همکارم قرار گذاشتم که بریم استخر

صبح نیما اومد دنبالم

مارو رسوند اکباتان و خودش رفت

قرار شد ساعت ۱ و نیم باید دنبالمون

کلی اونجا با همکارم خندیدیم

بعدم ساعت ۱ و نیم اومدیم بیرون

که دیدیم آقا نیما از ساعت ۱۰ دقیقه به یک منتظر ما بوده

همکارم که با حاج آقاشون رفت

ما هم رفتیم درکه

ناهار خوردیم و قلیون کشیدیم

نیما گفت بریم سینما

ولی من دوغ خورده بودم و خوابم گرفته بود

توی راه برگشت هم میگفت خوابی (چون چشم من رو از پشت عینک نمی دید)

منم از خواب می پریدم و میگفتم نه خواب نیستم

عصر هم قرار بود با بچه ها بریم چیتگر

که به علت خواب بنده قرار کنسل گردید

ساعت هفت و نیم از خواب بیدار شدم و به مریم زنگ زدم که شب برم اونجا

سمانه هم اومد

دوش گرفتم

اونم غذا درست کرد و رفتیم اونجا که علوفه بخارپز درست کنیم و بخوریم

نیما اومد دنبالمون ما رو رسوند

دم در خونه مریم ماشینش به قار و قور افتاد

که خداروشکر سالم تا خونه رسید

ما هم بعد از خوردن علوفه غش کردیم

صبح هم ماشین رو برد تعمیرگاه  و فهمید که پولی میل لنگ (الان تلفنی ازش پرسیدم)

اونم خندید و گفت که داری دنبال عکسش می گردی واسه وبلاگ

منم گفتم نه (خیلی پررو تشریف دارم )

خوب یعنی چی که فهمید من دارم چیکار می کنم

Image and video hosting by TinyPic

اینم عکس میل لنگ ماشین نیما

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 11:32 |
چهارشنبه شب نیما اومد دم خونه

به خواهرجان گفتم پاشو بریم یه کم برای رضای خدا رانندگی کن  (آخه رانندگی که یاد بگیره یه سری کار میتونم بریزم روی سرش)

رفتیم پایین که تمرین کنه

من و تارا داشتیم سکته می کردیم

تارا میگفت خاله داره قرمز میشه (منظورش دور موتور بود)

منم فقط از پشت میزدم به نیما میگفتم جان مادرت فرمون رو داشته باش

من نمیدونم چه جوری به این دخمله گواهینامه دادن

یه ساعتی تمرین کرد

بعدشم چون داشت از استرس جون میداد گفت من میرم میخوابم که ظاهرا شب هم خواب دیده بود ماشین نیما رو کوبونده این ور اونور

من و نیما و تارا هم رفتیم پارک که بدمینتون بازی کنیم

تا ساعت ۱۲ و نیم توی پارک بودیم

ما بازی می کردیم و تارا هم به همسایه های توی کوچه کمک می کرد که برای تولد حضرت مهدی کوچه رو تزئین کنن

اونشب زنگ زدم به ابی که بریم شمال

خونه دوستش بود گفت اگه شد فردا میریم

فردا صبح ساعت ۱۰ هم من با مریم قرار استخر داشتم

صبح اومد دنبالم و رفتیم استخر و یواشکی گوشی رو بردم که اگر شمال رفتنی شدیم من خبر دار بشم که فهمیدم ابی تونسته مرخصی بگیره و هی زنگ میزد که بیا بریم

تا ۱۲ اونجا بودیم و من سریع برگشتم خونه که بریم شمال

چون دوستای ابی شمال بودن نتونستیم نیما رو ببریم و من و ابی و تارا ساعت ۱ راه افتادیم سمت چالوس

دلم نمیخواست بی نیما برم چون باهم قرار گذاشته بودیم ولی موندم توی معذورات و رفتم

پنج شنبه ساعت ۶ رسیدیم

یه استراحتی کردم و با مامان رفتیم واسه خرید

شب هم که خونه بودیم و بیرون نرفتیم و خدا رو شکر هوای چالوس هم خنک بود

صبح از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه ابی من و تارا رو گذاشت لب دریا و بنده هم که میخواستم برنز کنم از فرصت استفاده کردم و خودم رو بیچاره فرمودم

ابی و مامان ساعت ۳ و نیم اومدن دنبالم

کلی بد و بیراه گفتن بهم که چرا خودم و این شکلی کردم

رفتیم خونه یه چرتی زدم و باهم رفتیم برای خرید

از خریدم که برگشتیم یه کشک بادمجون خوشمزه خوردیم و اومدیم بیام که تارا خانم گفت شما برید من نمیام

از ما اصرار و از ایشون انکار

خلاصه گفت من نمیام و خداحافظی هم کرد و شروع کرد به بازی

انگار نه انگار که من مامانشم

اصلا اهمیتی به من نمیده

منم توی مسیر انگار گم کرده داشتم

دلم میخواست بغلش کنم

تا مرزن آباد هم ترافیک بود

بعدش ابی تا کرج ۲ ساعته اومد

اون سبقت می گرفت و هرکی که بهش راه نمیداد من مجبور بودم خواهر و مادرش رو مورد عنایت قرار بدم (خود ابی گفت من وقت ندارم بد و بیراه بگم بهشون خوب) 

شب ساعت ۱۲ و نیم رسیدم که دیدم پریسا دوست سمانه هم اونجاست

با سر رفتم تو رختخواب

البته بدنم به خاطر آفتاب سوختگی می سوخت

صبح هم که با پریسا اومدم و اون سر اتوبان چمران پیاده شد و منم اومدم اداره

ساعت ۳ هم مرخصی گرفتم و رفتم پیش نیما

بعدش رفتیم بازار قائم که خریدی هم نکردیم و برگشتیم خونه

شبشم که نیما اومد و دوباره تمرین رانندگی کردن و بدمینتون

یکشنبه هم که صبح اومد دنبالم

ساعت ۴ و نیم هم فاطمی بودیم با خانم عزیزی که من و رسوند خونه

اومدم بخوابم یه بار خودش زنگ زد بیدارم کرد یه بار سمانه

دیگه نتونستم بخوابم

یه دوش گرفتم و حاضر شدم برم بیرون که گفت دیر میام منم خودم رفتم

دیدم سر و کله اش پیدا شد

رفتیم من دوتا تاپ خریدم و شب هم رفتیم خونه مریم

یه قلیون کشیدیم و شام خوردیم

نیما رفت که واسه من سبزیجات بخارپز کنه

منم نشستم دوتا فیلم دیدم تا ساعت ۲

امروز صبح هم دیدم با اجناس بخارپز از راه رسید

الانم باهاش صحبت می کردم که گفتم برو صبحانه بخور (چون خاله اش صبح زود اومده اونجا و مامانش بیدار بود)

تا منم بنویسم

خوب ظاهرا رئیس بنده هم اومد

تلفنم دوباره قطع شده

برم یه جیغ و داد بکنم

دوستت دارم عسلم

ولی یادم نرفتم دیروز برات گل خریدم گذاشتی تو ماشین خرابش کردیاااا

اینم یادم رفت بگم که دیروز ۶۰۰ نفر بوق فرمودند  

+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 9:10 |
دیروز روز بدی بود

از صبح زنگ زدم بانک و دنبال ریختن پول بودم

جا دارد که اینجا از کلیه دوستانی که بنده را یاری فرمودند تشکر بنمایم

مخصوصا نیما جون

اینجا بگم که یه کم ازت خجالت کشیدم

دلم نمیخواست درگیر این موضوع بشی

ولی شدی

بازم ممنونم

انشاءا... عروسیت با آبکش از سر چشمه برات آب بیارم

جیگر شما را

+ نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 13:5 |
۵شنبه صبح که استخر بودم

تا عصر که بهت زنگ زدم گفتم بریم بیرون

با سمانه رفتیم بیرون که سمانه پیشنهاد داد بریم تئاتر

زنگ زدیم گلریز که نتونستیم صحبت کنیم

بعدش رفتیم چمران تو شریعتی

دیدم تئاتر داره به اسم اوخ تی وی

و تونستیم سه تا بلیط بگیریم واسه ساعت ۱۱ شب

رفتیم شام خوردیم و بعدشم ماشین و پارک کردیم و پیاده رفتیم  بالا

حدود نیم ساعتی هم اونجا معطل شدیم تا تئاتر شروع شد

رفتیم توی ردیف ۶ نشستیم نگو آقا چشمم اون یک کنار شش رو ندیده

تئاتر باحالی بود

خیلی خندیدیم

البته گرما یه خورده اذیتمون کرد

بعدشم که اومدیم بیرون و راه افتادیم سمت خونه

Image and video hosting by TinyPic

اینم عکس مجموعه چمران گذاشتم که یادگاری بمونه چون شب خوبی بود اونشب برای من

فردا صبح هم که بنده تا ۱۲ و نیم خواب بودم

از خواب که بیدار شدم زنگ زدم گفتی که مسکنی

از اونجا هم با مامانت و بهاره و شوهرش و خاله زری و ریحانه جووووون  رفتید ناهار فرحزاد

منم اومدم اونجا ببینمت و برگردم که البته به نظر شما اومده بودم گرات و بگیرم

برگشتم خونه سمانه هم یک ربع بعد از من رسید و باهم راه افتادیم سمت استخر

خیلی خوب بود

خیلی خوش گذشت

انگیزه پیدا کردم برم شنا یاد بگیرم

البته جای گل دختر من که کرج بود و رفته بود اسکیت یاد بگیره خیلی خالی بود

بعد از استخر هوس آش رشته کردم

زنگ زدم به نیما رفتم دم در خونه

ماشین من و گذاشتیم (چون ضبط ندارم ) با ماشین نیما رفتیم دربند آش رشته خوردیم

بعدم راه افتادیم سمت فرحزاد

دل آقا نیما قلیون میخواست

تو یادگار امام بودیم که آقا با کمربند ماشین مشکل پیدا کرد و کمربند یا دستش (اخرشم من نفهمیدم ) محکم خورد به سرش که پشت فرمون بی حال شد

من خیلی ترسیدم

سریع تو اتوبان که البته شانس هم آوردیم چون ترافیک بود من نشستم پشت فرمون که ببرمش دکتر

که آقا با دست اشاره می کرد بریم قلیون بکشیم

گفت بهترم و نذاشت ببریمش دکتر

نشستیم یه چایی خوردیم و یه قلیونی کشیدیم و اومدیم

من نتونستم خیلی قلیون بکشم چون حالم خوب نبود

نرسیده به خونه تلفنش زنگ زد و من ازش پرسیدم کیه گفت یه نفر

منم لج کردم و بعد از پیاده شدن از ماشینش ساعت ۱۰ شب بود حدودا با سمانه رفتم بوستان

اونم کلی حرص و جوش خورد که چرا اون موقع شب رفتی

منم بهش گفتم که به خاطر اینکه به من نگفته کی بوده که زنگ زده

ساعت ۱۱ هم رسیدیم خونه

نیم ساعتی بیدار بودیم و بعد خوابیدم

هنوز خوابم نبرده بود که دخترجان هم از کرج رسید

قبل از خواب هم با نیما تلفنی صحبت کردم که قرار شد فردا اول وقت به من یادآوری کنه به یه نفر زنگ بزنم ( خودش میدونه کی رو میگم)

خیلی حرف زدمااااااا حق دارن میگن خانمها پرچونه ان

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه دهم مرداد 1388 و ساعت 10:12 |

روز پدر ۱۴ تیرماه سال ۸۸

۱ شنبه بود ۳ از اداره اومد بیرون و گفت میرم دنبال تارا

تو راه برگشتن بود که زنگ زدم

تارا روز پدر و بهم تبریک گفت و یه شعر که واسه پدر بود و واسم خوند

احساس خوب و عجیبی داشتم

هم خوشحال بودم هم احساس مسئولیت

اون لحظه پشت تلفن وقتی داشت واسم شعر میخوند و تبریک میگفت اشک تو چشمام جمع شده بود

دقیقا احساسی رو داشتم که واسه اولین بار بهم گفت بابائی

وقتی رسیدن تارا پشت در ایستاد و گفت چشماتو ببند

منم چشمام و بستم و اومد کادو رو بهم داد

خیلی خوشحال بودم

ازت ممنونم ممول من که به یادمی

راستی یادم رفت بگم دیشبم داش ابی سوزوکی اومد پیشم و باهم مشروب زدیم  تو رگ

خیلی خوش گذشت

امروزم که همش کرج بود و ندیدمش

نقم شروع شده

همش خونه بودم خسته شدم

کسی هم نیست بهش گیر بدم

وقتی نیستی خونه سوت و کوره و هیچ برنامه ای ندارم و همش خونه ام

اعصابم خرد میشه

فردا سه شنبه است. قرار بود باهم بریم کرج اداره شون دندون مصنوعی بندازه که به خاطر گرد و غبار تعطیل رسمی اعلام شد

خودش داره بال دار میاره که تعطیله ولی من ناراحتم چون احتمالا نمی بینمش

+ نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 0:29 |

بگوئید که من...

تا ابد در کنارش می مانم...

به او بگوئید که همیشه به یادش هستم...

به او بگوئید که فقط او را می پرستم...

به او بگوئید که بدون حضورش من هم نخواهم ماند...

به او بگوئید که تمام خاطراتم با یاد اوست...

به او بگوئید که روزی دستانم را به دستانش می رسانم...

به او بگوئید که تمام آن شبهای بارانی را فدای چشمانش می کنم...

به او بگوئید که قلبم فقط به عشق و یادش می تپد...

به او بگوئید...

بگوئید که اسیر برق نگاهش شده ام...

آری به او بگوئید...

بگوئید که...

عاشق شده ام...

و تنها او را دوست می دارم

+ نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 15:26 |
دیروز که تا ساعت ۳ پیشت بودم و شب هم که قرار شد با امیر برید سمت سد لار برای ماهیگیری

منم عصر رفتم خونه خاله کرج شب هم ساعت ۹ و نیم برگشتم

که بازم مطابق معمول سوال و جوابهای شما در مورد طرز برخورد بنده و نوع سلام علیک و احوال پرسی و .... شروع شد

ساعت ۱۰ رسیدم خونه بهت زنگ زدم که گفتی تو اتوبان نیایشم دارم میرم سمت خونه امیر که راه بیفتیم

بنده هم شام خوردم و دوباره بهت زنگ زدم که تو اتوبان بابائی بودی

بعدشم یه بار زنگ زده بودی که من خواب بودم

ساعت ۸ هم اومدم اداره

ولی انگار گم کرده دارم

دیگه کسی نیست زنگ بزنم بیدارش کنم

یا زنگ نزنم بیدارش کنم و بعدش خودش بیدار شده نق بزنه که چرا من و بیدار نمی کنی

امیدوارم با ۲۰۰ تا ماهی برگردی تهران که باهاش جشن عروسی رو راه بندازیم

تصور کن که توی عروسی ما فقط بوی گند ماهی قزل آلای خال سیاه میاد

 میخوام عکس بذارم ولی سرعت اینترنت خیلی پایین نمیشه

 

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 8:45 |


Powered By
BLOGFA.COM



جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس