تبليغاتX
کلبه عشق ما

بگوئید که من...

تا ابد در کنارش می مانم...

به او بگوئید که همیشه به یادش هستم...

به او بگوئید که فقط او را می پرستم...

به او بگوئید که بدون حضورش من هم نخواهم ماند...

به او بگوئید که تمام خاطراتم با یاد اوست...

به او بگوئید که روزی دستانم را به دستانش می رسانم...

به او بگوئید که تمام آن شبهای بارانی را فدای چشمانش می کنم...

به او بگوئید که قلبم فقط به عشق و یادش می تپد...

به او بگوئید...

بگوئید که اسیر برق نگاهش شده ام...

آری به او بگوئید...

بگوئید که...

عاشق شده ام...

و تنها او را دوست می دارم

+ نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 15:26 |
دیروز که تا ساعت ۳ پیشت بودم و شب هم که قرار شد با امیر برید سمت سد لار برای ماهیگیری

منم عصر رفتم خونه خاله کرج شب هم ساعت ۹ و نیم برگشتم

که بازم مطابق معمول سوال و جوابهای شما در مورد طرز برخورد بنده و نوع سلام علیک و احوال پرسی و .... شروع شد

ساعت ۱۰ رسیدم خونه بهت زنگ زدم که گفتی تو اتوبان نیایشم دارم میرم سمت خونه امیر که راه بیفتیم

بنده هم شام خوردم و دوباره بهت زنگ زدم که تو اتوبان بابائی بودی

بعدشم یه بار زنگ زده بودی که من خواب بودم

ساعت ۸ هم اومدم اداره

ولی انگار گم کرده دارم

دیگه کسی نیست زنگ بزنم بیدارش کنم

یا زنگ نزنم بیدارش کنم و بعدش خودش بیدار شده نق بزنه که چرا من و بیدار نمی کنی

امیدوارم با ۲۰۰ تا ماهی برگردی تهران که باهاش جشن عروسی رو راه بندازیم

تصور کن که توی عروسی ما فقط بوی گند ماهی قزل آلای خال سیاه میاد

 میخوام عکس بذارم ولی سرعت اینترنت خیلی پایین نمیشه

 

+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 8:45 |
چهارشنبه شب كه با مامان اينا رفتيم چيتگر

تا ساعت ۱۱ شب اونجا بوديم

پنجشنبه تا يازده و نيم خواب بودم ساعت ۱۲ و نيم هم اومد دنبالم

رفتيم هفت تير (يه جايي كه نميتونم بگم)

تا ساعت سه ونيم هفت تير بوديم بعدم رفتيم كوله ماهيگيري رو كه خريده بود رو پس داد و به جاش واسه ماهي‌ها گوشواره خريد

جمعه هم تا ۱۲ خواب بودم

زنگ زدم ديدم نيما هم خوابه هنوز

بهش گفتم بياد ماهواره رو جفت و جور كنه

ناهار هم مامي كوفته درست كرده بود كه باهم خورديم

تا ساعت ۴-۵ اونجا بود

بعدم رفت خونه

منم موهاي خواهر جان رو رنگ كردم

ساعت ۹ و نيم هم رفتيم دنبالش باهم رفتيم گردباد

۱۱ هم لالا

 

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 8:35 |
۲۹/۳/۸۸ تا ۲/۴/۸۸

رابطه مون خيلي بهتر شده

من كنار تو آرامش دارم

دلم ميخواد تو هم داشته باشي

اين ليست چيزائي كه  بعد از آشتي كنون ميخواد 

ليست نيازمنديها:

۱- دماغ

۲- شكم

۳- سرويس طلا

۴- ضبط ماشين ( نه ببخشيد خود ماشين)

حالا چرا ناراحت ميشي يادم نرفتهو خود ماشين

هركاري بتونم واست مي كنم

خوشحال ميشم اگه خوشحال باشي خانم گلي

وقتي هم برگشتم كلي ذوق كرد طفلي

وقتي گوشيم آنتن داد با بغض گفت كجايي؟ گفتم پائين سد لارم

من گفتم تو كجايي گفت منم اونجام اومدم دنبالت

صحنه خيلي احساسي بود

مردمي كه اونجا بودن از اين همه احساسات گريه شون گرفته بود

كاري متفاوت از من

قرار شود از اين به بعد هر وقت من ميرم  گل شمعدوني بذاره تو جاده

وقتي برگشتم پرنسس قصه ما تو راه كرج بودن

طفلي ميخواست بياد استقبال من از بس كه هول شده بود و عجله داشت كه من و ببينه راه و اشتباه رفته بود و سر از كرج درآورده بود.


ASHEGHETAMMMMM

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 8:19 |

روز بعد از انتخابات ۲۳/۳/۸۸ بود كه راهي اهواز شدم واسه فروش خونه .

هنوز نرفته دلم واست تنگ شده بود.

صبح ساعت ۱۰ پرواز داشتم كه واسه آخرين بار ساعت ۷ اومد پيشم.

دلم نميخواست برم ولي مجبور بودم

بايد  واسه فروش خونه ميرفتم

هواي اهواز ديونه كننده بود

مثل جهنم

بعد از همون روزي كه رسيدم رفتم دنبال كارم

ساعت ۹ مي رفتم تا ساعت ۱

عصر هم ساعت ۶ تا ساعت ۹

به هر كلكي بود تو دو سه روز همه كارمو كردم و برگشتم.

روز قبل از موندنم دعوام شد رفته بود جشني كه اداره واسشون گرفته بود

سر يه مسئله خيلي الكي كه هنوزم ادامه داره از اون روزم گوشيش خاموشه

ديروزم تو گيشا عينكشو تو مغازه جا گذاشت. گفت دنده عقب بگير.

منم تشنم بود ميخواستم آب بگيرم.

گفتم بايد  تنبيه بشي پياده برو

اونم رفت و گفت اصلا خودم ميرم خونه

فكر كردم خالي مي‌بنده

رفتم آب بگيرم كه نداشت

هرجارو نگاه كردم نديدمش

دنده عقب گرفتم كه پيداش كنم نبود كه نبود

قاطي كرده بودم

ديگه داشتم ميرفتم كه دم باجه تلفن ديدمش

خيلي عصباني بودم

اين چند روزه خيلي بد بوده

دوستت دارم

+ نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 22:29 |
خوب از چهارشنبه بگم که من اومدم خونه

جمع و جور کردم که با خواهر جان برم به ولایت

نیما هم اومد دم در خونه مدارک ماشینش و کیف پولش رو از من گرفت و خداحافظی کردیم

من رفتم خور اونم رفت خونه

هوای اونجا خیلی خوب بود منم به نیما گفتم که اگر شد جمعه بیاد اونجا

فردا صبح هم بهش زنگ زدم دیدم آقا رفته دریاچه پارک ارم ماهیگیری

ظاهراْ به جای ماهی ۶ تا لنگه دمپایی گرفته

تا عصر هم اونجا بود

با یه خانمی به اسم کیانوش هم آشنا شد

به من میگه کیانوش ولی من مطمئنم کتایونشون بود

منم باهاش صحبت کردم گفتم مراقب باش شوهر من به کسی چشمک نزنه (منظورم آبزیان داخل دریاچه بود) خوب چیکار کنم میترسم یه وقت خرچنگ های ماده عاشقش بشن و ....

منم که بدون بچه رفته بودم ولایت و واسه خودم جولون میدادم

تا ساعت ۹ و نیم شب خونه خاله بودم و کلی آب بازی کردم اونجا

بعدشم اومدم خونه

صبح هم ساعت ۸ و نیم دختر عمو جان زنگ زد و گفت میخوام بریم کوه

که منم بدو بدو کوله پشتی رو آوردم و وسایل و جمع کردم و با مامان و خواهر جان با ماشین رفتیم کوه  (به این میگن کوهنوردی جدید)

تا ساعت ۳ و نیم ۴ هم اونجا بودیم که به خاطر انتخابات اومدیم پایین

منم که رای ندادم چون میدونستم فایده ای نداره که بخوام رای بدم

ساعت ۷ اثاثیه رو جمع کردیم و اومدیم سمت کرج که گل دختر و از پدرجانش بگیریم و بیاریم تهران

که بارون قشنگی هم اومد و از گرمای هوا کم کرد البته تهران یه نم زده بود و از بارون آنچنانی خبری نبود

بعدشم بهش زنگ زدم که بیاد سیم کارتش رو که دست من بود ازم بگیره

دلم خیلی براش تنگ شده بود

درسته گیر میده - اذیتم می کنه- اسکی میره رو اعصابم - سوال و جوابم می کنه

ولی خوب منم ظاهرا به این چیزها عادت کردم

وقتی دیدمش فهمیدم که شدیداْ دلتنگش بودم و دلم میخواست همونجا بغلش کنم

ولی موهاش رو خوب درست نکرده بود منم حواسم رفت به موهاش و گلاب به روتون  - روم تو دیوار با تف موهاش رو از اون حالت درآوردم  

بعدم که رفتم خونه و امروز صبح هم رفتم خونه دیدمش چون ساعت ۱۰ و نیم پرواز داشت واسه اهواز

 الانم اینجوری شدم

چون دوباره دلم براش تنگ شد

حالا که تهران نیست من باید چیکار کنم

Image and video hosting by TinyPic

اینم عکس هواپیماشه یواشکی رفتم ازش عکس انداختم

Image and video hosting by TinyPic

اینم عکس اهواز - بهتره بره اینجا ماهیگیری کنه تا توی دریاچه ارم

 

 

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 11:14 |
 پشت سرهم يه اتفاق هايي پيش اومده كه منو اون يه كم با هم سرسنگين شديم و دعوا مي كنيم.

اتفاق اول رو نميخوام بگم چون حتي حوصله اش رو ندارم كه حرفش رو بزنم

بعدشم 2 روز رفت خور (من و نميبره) يك بارم بيشتر زنگ نزد

نامرد فكر كنم ديگه دلش واسم تنگ نميشه

اما دومي كه گوشي من تو ماشين سركارخانم جا موند و ايشون هم شروع به چنگ زدن  كردن

تا رسيدن به كليپ‌هاي موبايل كه كلفت ترين حرفهاي دنيا رو نثار بنده فرمودند كه تا فيه خالدونم سوخت . واقعا كه دستشون درد نكنه.

ديشب هم كه ساعت 11 شب رفتن واسه موسوي گل بچينن خانم

 ساعت 10 شب از پارك اومده بهش ميگم قربونت برم من ساعت 10 شب ديگه درست نيست بيرون باشي، خانم خانومها تازه تداركات برنامه بعدي رو مي بينن.

از دست بنده هم ناراحتن

يه خانم بز بود وقتي ميخواست علف بخوره ميرفت تو باغچه همسايه علف‌هاي اونارو ميخورد.

صاحبش اوردش بهش گفت بز قشنگم اين همه تو باغچه خودمون سبزي داريم چرا ميري تو باغچه همسايه؟

خانم بزه به جاي اينكه حرف گوش كنه اون آقاهه(نيماي بيچاره) رو شاخ زد و با صداي مغرورانه گفت اصلا من از اين به بعد شير نميدم.

امروز صبح هم ساعت 7 بيدار شدم رفتم دنبالش كه نيومد باهام

وقتي رفت بيرون گفت مشكلي داري؟

گفتم آره

گفت خوب داشته باش

بعدشم واسه اينكه حرص من و درآورده بود منم بهش گفتم بايد همينجوري گوشي رو دستت بگيري تا برسي خونه

مشكلي هست؟

جديدنم بهم زنگ نمي زنه ميگه كار دارم ميزنم

بعدشم ديگه نميزنه

بز ديگه

با اون شاخ هاي مسخره اش

الانم جواب نميده معلوم نيست داره چيكار مي كنه

+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 9:38 |

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود.  

به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد.

کشاورز گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را يک به يک آزاد مي کنم، اگر توانستي حداقل دُم یکی از اين سه گاو نر رو بگيري، ميتواني با دخترم ازدواج کني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تا حالا ديده بود به بيرون دويد.

 فکر کرد گاوهاي بعدي، گزينه بهتري خواهند بود، پس به کناري دويد تا گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود.

  دوباره در طويله باز شد.  

باورنکردني بود! در تمام عمر چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. گاو با سُم به زمين ميکوبيد و خرخر مي کرد.  

جوان بار دیگر با خود فکر کرد گاو بعدي هر چيزي هم که باشد، از اين بهتر خواهد بود. به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو دوم نیز از مرتع عبور کند.

براي بار سوم در طويله باز شد.

لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد..

اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که در عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک مي شد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد.

دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت..!

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتني است. بهره گيري از بعضي فرصت ها ساده است و بعضي مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم یک به یک رد بشن و بگذرن (با اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن !!!

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 9:16 |
یکشنبه شب که تا ساعت ۱۲ بیرون بودیم

رفتیم کوی فراز

آقا نیما میخواست من تهران و از اون بالا ببینم

من و برد اونجا

ولی برگشتنه راه رو گم کرد  که بنده به کمکش اومدم والا تا الان داشت تو خیابونها می چرخید

بعدم رفتم خونه مریم خوابیدم

تا فردا صبح ساعت ۹:۳۰

از خواب که بیدار شدم زنگ زدم به نیما و گفتم دارم حاضر میشم

قرار شد بیاد اونجا

باهم رفتیم خونه من مدارک ماشین و مسکن و برداشتم

برگشتیم سعادت آباد دفترخونه کارهاموون و انجام دادیم و بعدم بانک و خریدن جوراب شلواری واسه گل دختر و ساعت ۱:۳۰ رسیدم خونه

دخترخانم و فرستادم حمام و تا موهاش و درست کردم و لباس تنش کردم شد ۲:۱۵

که نیما اومد دنبالمون و باهم رفتیم مرزداران

چون دیروز جشن فارغ التحصیلی از آمادگی دخترخانم بنده بود

با اون شنل و با اون کلاه

حس خوبی بود

داشتم تجسم می کردم که چند سال دیگه باید شاهد فارغ التحصیلی از دانشگاهشم باشم

لذتبخش بود این فکر

ساعت ۵:۳۰ هم نیما رفتم مامانش و از فرودگاه بیاره خونه

منم با آژانس برگشتم خونه که خیلی هم نق زد

البته از صبح نق بود وقتی با آژانس اومدم بدتر هم شد

بعدم رفتم خونه شام درست کردم و برنجمم دم کردم که مریم اومد و منم دیدم نیما خیلی نق تشریف داره

گفتم بریم فرحزاد یه قلیونی بکشیم تا حالش جا بیاد بچه

ماشینیشم که خراب شده بود رفتیم دنبالش و برگشتیم فرحزاد و قلیون کشیدیم و ساعت ۱۰ و نیم خونه بودیم

شام خوردیم و با خان داداش گپ زدیم و ستعت ۱۲ بود که غش فرمودم

صبح هم رفتم دم در خونه که اگر ماشین رو میخواد درست کنه بی وسیله نمونه

من و تا ونک رسوند و برگشت که ماشینش رو ببره تعمیرگاه

حالا یه پروژه هم داریم که آقا رو بفرستیم عروسی مژده جون

الانم که دارم این مطلب و می نویسم ماشین و گذاشته تعمیرگاه داره با تاکسی برمیگرده خونه

مدام هم به من میگه بلند بخون ببینم چی نوشتی

حالا پروژه من هم شروع میشه

فرستادن جناب نیما خان به عروسی مژده جون با علم به اینکه دوستای قدیم مژده جون هم که برای آقا نیما غریبه نیستن تشریف میارن عروسی

+ نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 8:29 |

انالله و انا اليه راجعون

 

Image and video hosting by TinyPic

ميخواستم يه آگهي ترحيم واسه منوچهر جان بنويسم

ولي خيلي الان ناراحتم

اگهي ترحيمم نمياد

خدا رحمتش كنه

كلي گوشت بهش داديم تپل شد

فكر كنم برديمش بيرون مخش رو زدن

لاكپشت خوبي بود

خدايش رحمت كند

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 11:55 |

بسمه تعالی

نام و نام خانوادگی: س. ع هستم

شغل:  کارمند اداره ......

موضوع کنفرانس: تعطیلات دوروزه ۷ و ۸ خردادماه ۱۳۸۷ 

 

قلم در دست می گیرم ( نه حواسم نبود این و واسه انشاء میگن)

این که انشاء نیست

کنفرانسه

اخه نيما جون گفته اگر اين دوروز رو براش اينجا بنويسم كه چيكارا كردم و چيكارا نكردم و چيكارا كردم كه به اون نگفتم  برام جايزه مي گيره

اين انگيزه باعث شد كه بنده دست به كيبورد بشم و اتفاقاتي رو كه از ۴ شنبه عصر افتاده تا شنبه صبح براش بنويسم

خوب

چهارشنبه عصر كه باهم بوديم چون اومد اداره دنبال من  و بعدشم رفتيم مهد كودك دختر جان و ساعت ۵-۶ بود فكر كنم كه رسيديم خونه

مريم خانم اول نمي خواستن بيان

ميخواستن بمونن شركت  و اضافه كاري كنن (من نميدونم اين همه پول رو اين ميخواد چيكار كنه) (حواسمم نبود كه وسط كنفرانس كه غيبت نمي كنن جاي تخمه هم خاليه )

خلاصه

كلي منت كشي خانم و كرديم و گوشي رو خان داداش گرفت و بهش گفت منتظر مي مونيم تا بياد

اون مارمولك هم به حرف برادر ما فاتحه خوند نه ما

گفت ميام

رفتيم دوش گرفتيم و ساك و جمع و جور كرديم تا خانم بياد

زنگ زد گفت همت شلوغه من از نيايش اومدم

ما هم راه افتاديم و نزديك دهكده باهم قرار گذاشتيم

من رفتم تو ماشين مريم خانم

اتوبانم شلوغ بود

رفتيم تو پمپ بنزين و بعد از زدن بنزين راه افتاديم سمت چالوس

يه اتفاق بدي هم افتاد كه اونو تو يه صفحه ديگه توضيح ميدم  (اولش منوچهره)

وقتي از پمپ بنزين راه افتاديم من زنگ زدم به مامان كه اونم حركت كنه و ما وسط راه همديگه رو ببينيم كه باهم راهي بشيم

سر سه راهي خوزنكلا(نيما تا اين اسم ها رو ياد بگيره چند سالي طول مي كشه ) منتظر مامي جون مونديم

توي اين مدت هم خان داداش با حاج خانمش داشت لاو مي تركوند

ما هم سعي كرديم كمي زيرآبش رو بزنيم كه نشد

خلاصه مامان اومد و راه افتاديم سمت چالوس

نيما خيلي نامردي اصلا جايزه نميخوام. سخته كنفرانس دادن خوب  (اين جزء كنفرانس نبود)

خوب چي مي گفتم

اها

اره  ديگه

مامان كه شام پزونده بود

ما كندوان آش نخورديم

بعد از كندوان تو رستوران البرز معروف  چايي خورديم و قلي زديم و خان داداشم نشسته بود بازي بارسلون و منچستر رو نگاه مي كرد

هوا هم خيلي خوب بود

بعد از رستوران هم من و خان داداش جلوتر اومديم كه بريم شهر و از داروخانه دارو بگيريم

و بعد فهميدم كه مريم خانم پشت فرمون چرت مي فرمودند  و فك مامان بيچاره من جابجا شد از بس كه با ايشون صحبت كرد كه ايشون نخوابن

رفتيم دارو گرفتيم و تقريبا باهم رسيديم دم در خونه

هوا يه كوچولو واسه بچه ها سرد بود

گاز هم روشن نميشد

داداش جان رفت و گاز و وصل كرد و مريم پررو كه پشت فرمون چرت ميزد

مي گفت نخوابين و بيان كم بازي كنيم (خدايي خيلي رو داره اين مريم)

صبح ساعت ۸ بوديم كه با صداي داداش جان از خواب پريدم كه ميگفت پاشيد من خوابم نمي‌بره

نگو آقا ديشب از سرما خوابش نبرده

چون زيادي تنبل تشريف داره

تا صبح لرزيده و نرفته يه پتوي ديگه بياره براي خودش

ساعت ۸ من و بيدار كرد و بنده هم شدم عينهو برج زهر مار

و گفتم كه ديگه باهاتون مسافرت نميام

اونم گفت باشه از اين به بعد تو برو جنوب

بعد يه كم فكر كرد و گفت خوب منم كه ميخوام از جنوب زن بگيرم

پس منم ميام جنوب  پررو خان

بعدم صبحانه  خورديم و ناهار درست كرديم  و ساعت ۳ بود كه ناهار خورديم و جاي آقا نيما خالي توي بالكن يه قليون درست و حسابي هم كشيديم

ساعت ۴ ديدم نفري يه پتو برداشتن و رفتن كه بخوابن

منم حاضر شدم و شروع كردم آواز خوندن كه نخوابن

اولش هي تشر و توشور زدن كه ساكت ما ميخوام بخوابيم

منم به خان داداش گفتم داداشي پاشو منو تو بريم بيرون

اينها تنبلن

خلاصه يه كم سرشو گول مالونديم و بلندش كرديم از جاش

حاضر شد و دوتايي رفتيم ايران كتان

مامان كه يه كم خسته بود نيومد

مريم و سمان هم يك ساعت و نيم بعد اومدن اونجا

كه به دليل قرص هاي سرماخوردگي كه ما به خورد داداش گرامي داده بوديم ايشون خوابش گرفته بود و مارو گذاشت ايران كتان و خودش برگشت خونه كه ما با مريم برگرديم

ما هم بعد از خريد كردن اومديم خونه

فردا هم ساعت ۱۰ صبح از خواب بيدار شديم

داداش جان افتاد به جون ماشينش

وقتي كه ماشين حسابي تميز شد و اومد تو خونه كه ناهار بخوريم و راه بيفتيم بارون گرفت

و چه به روز اين ماشين بدبخت آورد

بعدم كه اومديم توي راه

هوا خوب بود يه چايي و قليون

آش كندوان

پمپ بنزين

مامان و گذاشتيم خونه و شام خورديم و ساعت ۱۱:۳۰ حركت كرديم

جاده چالوس هم كه به طرف تهران يك طرفه بود

من نشستم پشت ماشين مريم

و مريم خانم هم راپورت داد به شما كه من تند ميام

خلاصه يك ساعت بعد تهران بوديم

خسته شدم

ديگه هم نه جايزه ميخوام نه كنفرانس

دههههههههههههههههههههه  

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 11:30 |

Image and video hosting by TinyPic

.

.

.

.

.

.

ایشون همون نازی خانم معروفند

 

+ نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 15:44 |
خوب من برات می نویسم که دیشب کجا رفتم که بهت نگفتم

خودت باید رمز گشایی کنی

ش ا ز ا و ر ا ز ا ك م ز د و ز و ب ه زت ف ز ر

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 10:53 |

Image and video hosting by TinyPic

زیادی هم محکم نگیرش چون..... 

+ نوشته شده توسط من و اون در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 13:43 |
با نیما هم دکتر نرفتم اونم سوار ماشینم نشد منم قهر کردم گوشیم و خاموش کردم (مختصر و مفید)

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:43 |
صبح که از خواب بیدار شدم دیدم چند تا اس ام اس از نیما دارم

حاضر شدم که بیام از خونه بیرون

این دخمله بیدار نشد

منم تصمیم گرفتم بمونم و خودم برای عکس پیش دبستانیش ببرمش و چون تب داشت برش گردونم خونه

نشون به اون نشون که سرکار نرفتم و تا ساعت ۱۰ خوابیدم

بعدم زنگ زدم به پیش دبستانی و اونها هم گفتن که چون هوا ابری امروز عکس نمی گیرن

بعدم زنگ زدم به نیما که گفت با مامان برید بیرون و قرار شد تا من کارهای خونه رو می کنم اون بهم خبر بده که چیکار کنیم

آقا گذاشت ساعت ۱۲ به من زنگ زد و گفت که مامان حاضره و منتظرته

منم عصبانی شدم

میخواستم نرم ولی گفتم کار خوبی نیست

ساعت ۱۲ و نیم رفتم دنبال مامانش و باهم رفتیم دارآباد

بعدشم رفتیم اردک آبی تجریش غذا خوردیم و اومدیم از تندیس بیرون که دیدیم بله.....

جا تر و بچه نیست

ماشین بنده نبود که نبود

بعد از پرس و جو فهمیدم که با جرثقیل بردنش پارکینگ نیاوران

خلاصه زنگ زدم نیما اومد زیر پل پارک وی دنبالمون و مامان و رسوندیم خونه و منم رفتم خونه دخمله رو برداشتم بردم دکتر

بعدم مدارک ماشین و دادم به نیما که فردا بره دنبال کاراش که بتونم پس فردا که میشه سه شنبه ماشین و بگیرم

شبم ساعت ۹ خوابیدم

 

+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:5 |
دیروز که میشد روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ماه بنده با (احتمالاٌ) مادر شوهر آینده  ملاقات کردم

این آقا نیما خان هم که تخمه خریده بود و میخورد و یک کلمه هم حرف نمی زد

من هم داشتم از ترس میمردم  (جون عمه ام)

خوب از اولش تعریف کنم هول شدم اول آخرش رو گفتم

پنج شنبه صبح که من با تارا رفتم مهد کودک که جشنواره داشت

تارا خانم کلی سفال بازی کرد و عروسک بازی و خلاصه تا ساعت ۱۲ آتیش سوزوند

بعدشم نیما اومد اونجا و باهم رفتیم پارک چیتگر

داشتیم واسه تارا ناهار می گرفتیم که آقا دوباره موبایل بنده رو برداشت و لیست تماسهای من و چک کرد

خلاصه اوقات اینجانب هم تلخ شد و تا ساعت ۲ تو ماشین خوابیدم و اونها بازی کردند

بعدشم رفتم خونه تا ۵ خوابیدم

بعدم آب خونه قطع شد و رفتیم خونه مریم

شبشم از حرصم گوشی رو خاموش کردم که ایشون هم مطابق معمول که بی ملاحظگیشون گل می کنه

ساعت ۱۲ شب سه بار زنگ زد خونه مریم بیچاره

که خان داداش بنده هم اونجا بود

تا فردا ساعت ۱۰ هم گوشی رو روشن نکردم

بعد که روشن کردم اس ام اس زد که کارم داره

فهمیدم که مامانش میخواد منو ببینه

اول که چون لج بودم نمیخواستم برم

بعدش گفتم بذار برم یه خورده زیرآبش رو بزنم

ساعت ۱۲:۳۰ رفتیم بیرون که منم یه کفش خریدم (گفتم زشته پابرهنه برم پیش مادرشوهر)

ساعت ۲ برگشتم خونه

واسه ساعت ۶ قرار گذاشتیم که من به نیما گفتم که با ماشین خودم میام

نمیدونم چرا دفعه اول معذب بودم که بشینم تو ماشینش وقتی مامانش هست

ترسیدم ببرن و سرم رو زیر آب کنن

تو نیایش قرار گذاشتیم و رفتیم سمت جاده امام زاده داوود

دو تا معتاد بدبخت (من و نیما) هم نتونستیم قلیون بکشیم

یه بستنی هم سفارش دادیم که هیچ کدوم نتونستیم بخوریم از بس که مخصوص بود

یه خورده هم زیر آب نیما رو زدم

مامانش پرسید که اخلاقهای خوب و بدش رو میدونی

گفتم آره

اخلاق بدی نداره یه مشکل اعتیاد که اونم حل میشه

چپقش رو چاق کردم

ساعت ۸:۳۰ هم راه افتادیم سمت منزل

جلسه پرسش و پاسخ ناتموم موند

دیشبم بهم گفت که مامانش دعواش کرده که چرا اینقدر من و سوال جواب میکنه

و قرار شده که من و مامانش یه شب دیگه بریم بیرون (خدا به فریادم برسد)

امروز صبح هم که رفتم دم در خونه که من و برسونه اداره  (چون توی طرح میترسم برم) بعد با ماشین من برگشت

تا الانم که ساعت ۱۱:۳۰ یک بار بیشتر زنگ نزده چون من سرم شلوغ بوده

الان که بهش زنگ بزنم احتمالا قهره

دوردونه حسن کبابیه دیگه

لوسی هم بد دردی

کاریشم نمیتونم بکنم

 

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:38 |
دیروزم که ماشینت پنچر شد

بعدم که بنده رو رسوندی و من خوابیدم

با مریمم رفتم بیرون که باز کلی نق زدی

شبم که دیگه جواب اس ام اس ندادی

این رسمشه آقا نیما

صبح هم که بنده اومدم دنبالتون که زحمت رسوندن بنده رو تا محل کارم برسونید

 

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:33 |

Image and video hosting by TinyPic

اينم تاج روز تولد بنده است

نگين هاش همه اصل

الان كه سرو كله رابين هود پيدا بشه

+ نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:41 |

Image and video hosting by TinyPic

دوستت دارم عسلم

+ نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:36 |
بیشتر از یک ماهه که هیچ کدوممون اینجا چیزی ننوشته

از طرف من دلیلش گرفتاری و مشغولیت ذهنی بوده و شاید تو این مدت خیلی خوشحال بودم چون اتفاق های خوبی افتاد. منم معمولاْ موقع ناراحتی دست به قلم میشم

ولی از طرف اون نمیدونم

-----------------------------------------

۴ شنبه سوری رفتیم شهرک . خیابون مهستان که بزن و برقص بود و یه کم عکس گرفتیم ولی به خاطر بچه ها زیاد اونجا نموندیم چون همینجوری که ایستاده بودیم زیر پاهامون یه چیزایی می ترکید  بعدش یدم نیست کجا رفتیم خونه ما یا خونه مریم؟ نمیدونم

( من یادمه. بعدش رفتیم خونه مریم. قلیون کشیدم و چایی و مایی () خوردیم)

-----------------------------------------

فکر می کنم ۲۶ اسفند بود که من رفتم اهواز چند روزی که اونجا بودم همش داشتم برنامه ریزی تولدش رو می کردم. میخواستم یه تولد واسش بگیرم که هیچ وقت یادش نره . واسه همینم ۶ فرودین از اهواز برگشتم و شروع کردم به برنامه ریزی واسه کادو. کیک. مهمونا و ...

وقتی از چالوس برگشت اولین حرکت کادوش بود که با هماهنگی با مریم به بهانه اینکه مریم میخواد واسه کادو عروسی خواهرش طلا بگیره شروع شد. ولی تمام برنامه ریزیای من خراب شود واسه عقد خواهر مریم.  و ۳۸ نفر مهمون شد ۴ نفر  که سمانه هم قهر کرد و نیومد. ولی خوش گذشت. واقعاْ عالی بود.

(۲۶ اسفند نبود و دقیقا ۲۹ اسفند ساعت ۵ صبح بود که شما تونستید سال تحویل و پیش مامان اینها باشید)

-----------------------------------------

اتفاق بعدی دعوا با ابی بود که اوضاع بیخ پیدا کرد

شب عروسی خواهر مریم که میخواست خودش ماشین ببره ابی قبول نکرده بود. راستی عصرشم با عجله رفتیم بوستان لباس بگیره که پیدا نکرده (لباس ها باهاش حرف نزدن )  اونم فرداش پاشد رفت کرج . میخواست دیگه نیاد  تهران و پیش خاله اش بمونه که من و مریم رفتیم دنبالش و نذاشتیم اونجا بمونه 

( بعد از اینکه یه قلیون تو جاده چالوس کشیدیم. برگشتیم تجریش که تو راه تجریش هم یکی از پشت کوبید به ماشین مری جون  و کباب خوردیم و موقع برگشتن هم نیما نشست پشت فرمون که دوباره یه موتوری از پشت زد به ماشین مری جون  الهی واسه مری جون بمیرم که تو یه شب دوبار از پشت کوبوندن بهش - بعدم رفتیم نیما رو گذاشتیم خونه و منم رفتم خونه مریم لالا کردم)

-----------------------------------------

بعدش هم قرار شد که بریم چالوس. اونجا هم غیر از تو راه که هی می رفت تو ماشین مریم ومی نشست خیلی خوش گذشت. جاده رو نصف می کرد نصف این ور . نصف اون ور. کفر من و درآورده بود. وقتی رسیدیم رفتیم خونه شون. شام خوردیم. بعد من رفتم هتل. فرداش رفتیم پشت خونه شون کلی عکس خوشکل گرفتیم. اونجارو خیلی دوست دارم. کاش یه روزی خودمونم اونجا یه خونه داشته باشیم. تو راه برگشتنم من لهش کردم  (با ماشین رفت رو پای من ... الهی برای خودم بمیرم. میگن اول ازدواج گربه می کشن. آقا نیما داشت من و می کشت)

هفته بعدشم رفت خور

-----------------------------------------

اتفاق مهم دیگه ای که افتاد این بود که به خواستگاری من بلاخره بعد از ۸ ماه جواب مثبت داد. حالا دیگه داریم واسه خونه خودمون لوازم خونه. ماشین... برنامه ریزی می کنیم. من دارم میرم اهواز که هم خونه ام و بفروشم. هم با خانواده اسم صحبت کنم واسه رسمیت بخشیدن به این رابطه.

-----------------------------------------

دیگه جونم واسه بگه که تو این مدتم دنبال جواز مسکن بودم که خودم یه کاری رو شروع کنم که بعد از کلی دوندگی نشد. حالا هم با ابی دنبال گرفتن نمایندگی تعمیر هستیم. ببینیم این یکی میشه یا نه

-----------------------------------------

خیلی اتفاق ها رو یادم نیست. اگه یادته بنویس

البته قلم من به شیرینی تو نیست. اگه این متن به زبون خودت بنویسی خیلی جالبتره

(جیگر شما رو برم من - قلم به این شیرینی - همین الان کلی پشه و مگس جمع شده)

+ نوشته شده توسط من و اون در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:27 |
خیلی وقت که چیزی تو وبلاگ ننوشتم

یه ریز هم نق می زنی که چرا چیزی نمی نویسی

فکر کنم  این وبلاگ برای خودتم باشه ها آقا نیما

خوب از عید بگم که من رفتم شمال

شما هم رفتید اهواز

روز ششم عید هم اومدی

با اینکه من خیلی اصرار کردم که بمون

نگو میخوای واسه تولد من برنامه بچینی

الهی بمیرم

چقدرم سرت نق و نوق کردم

بعدم که تمام برنامه هات بهم ریخت به خاطر حنابندون خواهر مریم

جریان طلا خریدنم که واسه خودش پروژه ای بود

تا اینکه این توسینه ای قشنگ و برام خریدی

خیلی هم دوستش دارم

خیلی تولد باحالی بود

 عکسها رو که نگاه می کنم کلی می خندم

۴ شبنه شبم که باهم رفتیم شمال

دیشب برگشتیم

خیلی بهم خوش گذشت

خاطره خیلی خوبی بود

از خدا میخوام که بتونیم زندگی خوبی رو در کنار هم شروع کنیم

 

+ نوشته شده توسط من و اون در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:35 |
خیلی خوشحال شد وقتی خواهرم زنگ زد و گفت که کیف مدارک و پول برادرم پیدا شده

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

کلی نذر  کردم براش

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

الانم برم صلواتهام رو بفرستم

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

اینم نوشتم که یادم بمونه خوشحالی امروز رو

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com                   تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com                    تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com                     تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

جیگر نیما رو عشق است

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خام خام با نمک فراوان

تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com               تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com                 تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com                  تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com                 تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 15:28 |
به من نمیگه با مریم چیکار داره تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

دارم از فضولی می میرم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خدایا کمک کن بتونم تحمل کنم این فضولی رو

والا امکان منفجر شدن میره

اگر صدای بامبی تو نت شنیدید نگران نشید

من بودم که از فضولی منفجر شدم

وول وولکم گرفته   

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 10:37 |
دیروز رفتم مهد کودک بچه رو گرفتم و بردم خونه

لباس و کفش راحت پوشیدم که نیما هم سر کوچه منتظر بود

بعدم با مریم پارک پردیسان قرار گذاشتیم که بچه رو ازش بگیریم و اون بره دکتر

ماهم یه کمی بازی کنیم

که باد زیاد بود و هوا هم سرد شد نشد بازی کنیم تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

هنوز اونجا ایستاده بودم که خواهرجان زنگ زد و گفت که کیف مدارک ماشین خان داداش با ۴۰۰ -۵۰۰ تومان پول گم شده تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خیلی ناراحت شدم

برگشتیم خونه

رفتم پیشش ولی فایده ای نداشت

البته خودش میگه که میدونه کیف رو کجا گذاشته

خیلی ناراحت بود

بعدم من و مریم میکرو بازی کردیم

ماریو قارچ خور

نیما هم گفت که میخواد با امیر بره استخر اونم سرکوچه ما

بعدم اولش نمیگفت که کجا میخواد بره

قول گرفت از من که اگر گفت من تا یک هفته باهاش دعوا نکنم

که مجبور شدم زیر قولم بزنم امروز صبح تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

چون دوباره من اوقاتم تلخ شد تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

صبحم تا دم درخونه نیما رفتم که همون موقع از اداره زنگ زدن و مجبور شدم برم اداره

نیما هم رفت سر کار خودش

الانم دارم صبحانه میخورم و اینو می نویسم

با نیما هم دارم حرف می زنم

نذاشتن به کارمون برسیم 

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 9:36 |
آپلود سنتر نامحدود عکس و فایل پاتوق یو

+ نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 10:2 |
دیروز عصر رفتم کارت ورود به جلسه رو گرفتم

واسه امتحان آرایشگاه

بعدشم رفتم خونه که مثلا بشینم بخونم

نشون به اون نشون که تا ساعت ۷ و نیم عینهو کوزت کار می کردم

بعدم اومدم کتاب بخونم که خوابم گرفت

نیما هم اس ام اس زد که صبح میاد دنبالم

از ما انکار و از اون اصرار

تا بالاخره قرار شد ساعت ۶ سر کوچه باشه

منم موبایل و گذاشتم بالا سرم که ساعت ۵ و نیم بیدارم کنه

خوابم برد و چشم باز کردم دیدم ساعت ۶ صبحه

نگو موبایل و گذاشته بودم اشتباهی واسه ۶ و نیم زنگ بزنه

خلاصه بدو بدو حاضر شدم و ۶ و ۱۰ دقیقه راه افتادیم

حالا باید کجا بریم؟؟؟؟؟؟

بهشت زهرا  نه یه کمی عقب تر

میدان بهمن که مثل اینکه بهش کشتارگاه هم میگن

خلاصه رفتیم اونجا ساعت ۷ رسیدیم

امتحان اولی ساعت ۸ و نیم شروع میشد

امتحان بعدی هم ۱۰ و نیم

که امتحان و دادم و زنگ زدم اداره که فهمیدم مدیر بیکار تهران تشریف داره

ساعت ۱۲ بود که رسیدم اداره

همینجا از جناب آقای نیما خان جون هم تشکر می کنم

که از خواب و استراحتشون واسه بنده گذشتن و من و همراهی کردن

امیدوارم که بشه محبتتون رو جبران کنم

بوس طولانیییییی

اینم یادم رفت بگم که جفت امتحان هام رو خراب کردم

چون اصلا نخوندم

+ نوشته شده توسط من و اون در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 13:19 |

اصلا" به تسلیم شدن فکر نکن

زیرا آنچه که در تو به تسلیم شدن

فکر می کند، تنها مانع است

در نتیجه کسی نمی تواند تسلیم شود

تسلیم شدن کاری نیست که انجامش

دهی، اتفاقی ست که می افتد

تو نمی توانی به سراغش بروی

آن است که به سراغ تو می آید

هر تلاشی از جانب تو، مانع

آمدن آن می شود

گشوده باش و بی کوشش

آسوده و پذیرا

او خواهد آمد؛ همیشه می آید

+ نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 و ساعت 14:14 |
دارم باهات صحبت می کنم

یه حرفهایی می زنی که دلم میخواد منم بشینم گریه کنم

نمیدونم آخر این ماجرا چی میشه

فقط امیدوارم که توی انتخابم اشتباه نکنم

از خدا میخوام بهم کمک کنه که یه تصمیم درست برای زندگیم بگیرم

+ نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 15:32 |

عصری است غریب و آسمان دلگیر است

افسوس برای دل سپردن دیر است

هر بار بهانه ای گرفتیم و گذشت

عیب از من و توست ، عشق بی تقصیر است

+ نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 9:57 |


Powered By
BLOGFA.COM



جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس