چهارشنبه شب نیما اومد دم خونه
به خواهرجان گفتم پاشو بریم یه کم برای رضای خدا رانندگی کن
(آخه رانندگی که یاد بگیره یه سری کار میتونم بریزم روی سرش)
رفتیم پایین که تمرین کنه
من و تارا داشتیم سکته می کردیم
تارا میگفت خاله داره قرمز میشه (منظورش دور موتور بود) 
منم فقط از پشت میزدم به نیما میگفتم جان مادرت فرمون رو داشته باش
من نمیدونم چه جوری به این دخمله گواهینامه دادن 
یه ساعتی تمرین کرد
بعدشم چون داشت از استرس جون میداد گفت من میرم میخوابم که ظاهرا شب هم خواب دیده بود ماشین نیما رو کوبونده این ور اونور 
من و نیما و تارا هم رفتیم پارک که بدمینتون بازی کنیم
تا ساعت ۱۲ و نیم توی پارک بودیم
ما بازی می کردیم و تارا هم به همسایه های توی کوچه کمک می کرد که برای تولد حضرت مهدی کوچه رو تزئین کنن
اونشب زنگ زدم به ابی که بریم شمال
خونه دوستش بود گفت اگه شد فردا میریم
فردا صبح ساعت ۱۰ هم من با مریم قرار استخر داشتم
صبح اومد دنبالم و رفتیم استخر و یواشکی گوشی رو بردم که اگر شمال رفتنی شدیم من خبر دار بشم که فهمیدم ابی تونسته مرخصی بگیره و هی زنگ میزد که بیا بریم
تا ۱۲ اونجا بودیم و من سریع برگشتم خونه که بریم شمال
چون دوستای ابی شمال بودن نتونستیم نیما رو ببریم و من و ابی و تارا ساعت ۱ راه افتادیم سمت چالوس
دلم نمیخواست بی نیما برم چون باهم قرار گذاشته بودیم ولی موندم توی معذورات و رفتم
پنج شنبه ساعت ۶ رسیدیم
یه استراحتی کردم و با مامان رفتیم واسه خرید
شب هم که خونه بودیم و بیرون نرفتیم و خدا رو شکر هوای چالوس هم خنک بود 
صبح از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه ابی من و تارا رو گذاشت لب دریا و بنده هم که میخواستم برنز کنم از فرصت استفاده کردم و خودم رو بیچاره فرمودم 
ابی و مامان ساعت ۳ و نیم اومدن دنبالم
کلی بد و بیراه گفتن بهم که چرا خودم و این شکلی کردم 
رفتیم خونه یه چرتی زدم و باهم رفتیم برای خرید
از خریدم که برگشتیم یه کشک بادمجون خوشمزه خوردیم و اومدیم بیام که تارا خانم گفت شما برید من نمیام
از ما اصرار و از ایشون انکار 
خلاصه گفت من نمیام و خداحافظی هم کرد و شروع کرد به بازی 
انگار نه انگار که من مامانشم
اصلا اهمیتی به من نمیده
منم توی مسیر انگار گم کرده داشتم
دلم میخواست بغلش کنم 
تا مرزن آباد هم ترافیک بود
بعدش ابی تا کرج ۲ ساعته اومد
اون سبقت می گرفت و هرکی که بهش راه نمیداد من مجبور بودم خواهر و مادرش رو مورد عنایت قرار بدم (خود ابی گفت من وقت ندارم بد و بیراه بگم بهشون خوب) 
شب ساعت ۱۲ و نیم رسیدم که دیدم پریسا دوست سمانه هم اونجاست
با سر رفتم تو رختخواب
البته بدنم به خاطر آفتاب سوختگی می سوخت 
صبح هم که با پریسا اومدم و اون سر اتوبان چمران پیاده شد و منم اومدم اداره
ساعت ۳ هم مرخصی گرفتم و رفتم پیش نیما
بعدش رفتیم بازار قائم که خریدی هم نکردیم و برگشتیم خونه
شبشم که نیما اومد و دوباره تمرین رانندگی کردن و بدمینتون
یکشنبه هم که صبح اومد دنبالم
ساعت ۴ و نیم هم فاطمی بودیم با خانم عزیزی که من و رسوند خونه
اومدم بخوابم یه بار خودش زنگ زد بیدارم کرد یه بار سمانه
دیگه نتونستم بخوابم
یه دوش گرفتم و حاضر شدم برم بیرون که گفت دیر میام منم خودم رفتم
دیدم سر و کله اش پیدا شد
رفتیم من دوتا تاپ خریدم و شب هم رفتیم خونه مریم
یه قلیون کشیدیم و شام خوردیم
نیما رفت که واسه من سبزیجات بخارپز کنه
منم نشستم دوتا فیلم دیدم تا ساعت ۲ 
امروز صبح هم دیدم با اجناس بخارپز از راه رسید 
الانم باهاش صحبت می کردم که گفتم برو صبحانه بخور (چون خاله اش صبح زود اومده اونجا و مامانش بیدار بود)
تا منم بنویسم
خوب ظاهرا رئیس بنده هم اومد
تلفنم دوباره قطع شده
برم یه جیغ و داد بکنم 
دوستت دارم عسلم
ولی یادم نرفتم دیروز برات گل خریدم گذاشتی تو ماشین خرابش کردیاااا
اینم یادم رفت بگم که دیروز ۶۰۰ نفر بوق فرمودند
+ نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت
9:10 |